آهــــــو

آهو اومد بيرون از زندوني که...

من خوشحالم.
حالا ديگه ديگري برام تصميم نميگيره. حالا اين خودمم که براي خودم تصميم ميگيرم.کليد اين خونه ديگه دست خودمه.و من درشو ميبندم.
نميدونم. شايد يه روز باز حرف زدم.شايد از غصه هام گفتم...از شاديهام...از زندگيم....از نگفته هاي تلمبار شده تو قلبم....ولي اينو ميدونم که اونروز ، اين روزها نيست...
روزيه که مطمئن باشم در خونه قلبم به زور قفل نميشه. روزيه که نگاه هاي پرسشگر از کاه ، کوه نسازن. روزيه که به ارزش راست گفتن و راست نوشتنم شک نکنم....روزيه که قصاص قبل از جنايت نشم.روزيه که با خيال راحت بنويسم.روزيه که اونقدر صبور باشم که کينه نورزم و اونقدر بزرگوار که خطا ها رو ببخشم.روزيه که....يعني ميان اون روزا...؟

خداحافظ
+ آهو ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

 



براي مستقل بودن بايد پول داشت.
براي پول داشتن بايد کار کرد.
براي رساندن پول تا آخر ماه بايد صرفه جويي کرد!
و براي صرفه جويي بايد هر از گاهي هم سوار اتوبوس شد!

پسرک تا سوار شد شروع کرد به زدن. اکاردئون دستي با تمام شدت به صدا دراومد.
و شروع کرد به خوندن.گل گلخونه من....يکي يکدونه من.....چراغ خونه من.....اومدم باز...اومدم باز......
صورتش از سياهي مثل شبه. چشماش و دندوناش مثل ماه و ستاره.لباسش زياد نيست.شايد گرماي جنوب داره تو تنش....صداش اما...صداش زنگ عجيبي داره.همينطور که ميخونه صداش ميچرخه و ميچرخه توي تمام تنم. به قلبم که ميرسه قلبم ميگيره. به چشمام که ميرسه فقط خيره ميشم بهش. به گلوم که ميرسه و به دهنم. دهنم قفله. باز نميشه.حتي به لبخندي هم باز نميشه.
نه من و نه هيچکس ديگه اي توي ماشين از ساز زدن پسرک خوشحال نيستيم.انگار پشت سازش يه دنيا درده. انگار پشت صداي آوازش هق هق گريه اس. تک و توک اسکناس هارو از اينور اونور ميگيره. ديگه مردمم خسته شدن انقدر از اين پسرک هاي آواز خون و فال فروش و گل فروش و ..... ديدن.
ديگه همه ميدونن اين پولا دردي ازشون دوا نميکنه...
بدن برهنش کم و بيش از زير بلوز نه چندان کلفتش ديده ميشه.
اين جمله از کتاب سرخ جامه منم يادم ميفته.

کاش پوست تن من به وسعت روحم بود.
کاش پوست تن من به وسعت روحم بود.

و به اين فکر ميکنم که کاش پوست تن اين پسرک فقط اونقدر گرم نگهش بداره که طاقت موندن توي خيابون از صبح تا شب رو داشته باشه.
طاقت داشته باشه که بخونه گل گلخونه من.... يکي يکدونه من......

+ آهو ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/٩
    پيام هاي ديگران ()   

 



اينجا مطلب پاييني رو خوندم.حيفم اومد شماها نخونينش:
.
.
هجرتي عظيم بايد،
نه براي بريدن
نه براي دور شدن
نه براي گريختن
هجرتي براي بازگشتن.
براي خويش را وا نهادن و باز به خويشتن رسيدن و دوباره از خويش کندن و به هر چه روشني پيوستن.....
.
.


+ آهو ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

*


آنچه ميبينم، نمي خواهم.


*


آنچه ميخواهم، نمي بينم.



*
+ آهو ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

*
*
من خوبم.يعني فکر ميکنم خوبم.شما ها چي؟ شماهم خوبين؟
کاش خوب باشين.کاش تسليم نشين.کاش هيچکدومتون در مقابل اون چيزي که دارين باهاش مبارزه ميکنين تسليم نشين. و تسليم نشيم....
بيايين تسليم نشيم....

و باور کنيم که:زندگي گرچه منطقي نيست، ولي زيباست.
+ آهو ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

گاهي آدم احساس ميکنه که اينجا هم قضاوت شدن تمومي نداره.اونم به خاطر چيزايي که آگاهي در موردش به اندازه يه قطره از درياست. خواستم نوشته قبلي رو ديليت کنم اما خوب به خاطر لطفي که داشتين و کامنت گذاشتين اين کارو نکردم.
من اصلا برخوردي که بعضي از شما دوستان فکر ميکنين در مورد پدردختر کوچولوم باهاش ندارم.بهش اجازه دادم که هر جور ميخواد در مورد پدرش فکر کنه و دوستش داشته باشه.اين حق مسلمشه.الانم همه چيزو در حد سنش و درکش براش توضيح دادم. هيچ نکته ابهامي براش نذاشتم.گذاشتم وقتي بزرگ شد خودش قضاوت کنه.من هرگز از پدرش براش ديو نساختم.حتي براي خودمم ديو نساختم.اونم يه انسان بود مثل من.با تمام نقاط قوت و ضعف يه انسان.
اون ماجرا،فقط يه اتفاق بود.که شايد اشتباه کردم و اينجا نوشتمش. نميدونم اصلا عليرغم هيچ احتياجي براي توضيح ، باز چرا اين همه حرف زدم!شايد باز يه اشتباه ديگه!!
چون من هيچ وقت آدم نميشم.

+ آهو ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

وقتي رسيدم خونه مثل هميشه دويد جلوم.بوسيدمش. پرسيدم امروز چيکارا کردي؟
گفت: مامان عکس بابارو که پاره کرده بودي پيدا کردم.چسبوندمش...
خشکم زد.ياد عکسهايي افتادم که مدتهاست پاره شده. رشته اي که مدتهاست گسسته شده. مونده بودم که اين يکي کجا بود..
واسه اينکه ناراحت نشه گفتم: نه عزيزم، من پاره نکردم. توي اثاث کشي پاره شده...تلاشي بيهوده بود. همه چيزو بهتر از من ميدونست.
جوابي نداد.عکسو آورد و نشونم داد. نگاه توي عکس از پشت چسب کاري ها به نقطه اي نامعلوم پوزخند ميزد.
بعد بردش و گذاشتش جايي که چيزاي دوست داشتنيشو ميذاره.
خشم فرو خورده اين سالها ، بغض شد و چمبره زد توي گلوم.
کودک من هنوز دنبال محبتهاي پاره پاره و فراموش شده ميگرده.
من چه جوابي داشتم بهش بدم...
+ آهو ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/۱
    پيام هاي ديگران ()