آهــــــو

 





عيــــــــــــــد شمـــــــــــا مبـــــــــــــارک






+ آهو ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

قبل ترها به زناني که به هر دليلي با وجود داشتن فرزند مجبور بودند آنها را به تنهايي بزرگ کنند و بار زندگي را به تنهايي به دوش بکشند ميگفتند:" زنان بي سرپرست".
واژه زشتي بود.زشت و نا عادلانه.
يکي دو سال پيش اعلام شد که اصطلاح " زنان سرپرست خانوار" جايگزين واژه قبل شده. هر چند در اصل موضوع تفاوتي ايجاد نشد.اين زنان همچنان به تنهايي تلاش ميکنند. زخم ميخورند. و مسئوليت سنگين سرپرست بودن را به دوش ميکشند. آن هم زير نگاه سنگين جامعه که از سنگيني فشار زندگيشان هم بيشتر است.
معمولا اين زنان اگر شرايط مناسبي براي زندگي خود داشته باشند هرگز حاضر نيستند ازدواج مجددي کنند.
اما موضوع اين نيست که چرا تنها هستند.موضوع اين است که چرا اين تنهايي بايد در جامعه ما انقدر تلخ، پر آسيب و پر هراس باشد؟

زنان سرپرست خانوار...

سوال بالا تلنگريست که بعد از خواندن متن زير بايد به خود بزنيم.

همشهري،ديماه ۱۳۸۱
"..... بيش از يک ميليون زن سرپرست خانوار از حمايت هاي اجتماعي محرومند. بيش از 95% آنها پاک و شرافتمندانه زندگي ميکنند و بيش از 50% آنها به خاطر مشکلات اقتصادي و اجتماعي فراواني که با آنها دست و پنجه نرم ميکنند ، افسردگي دارند."


معتقد به زياده نويسي نيستم.
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل...
+ آهو ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

.
.
.

خيابانها روزهاي آخر سال شلوغند. پر از دستهاي پر، چهره هاي شاد، دستهاي خالي، جيبهاي بيهوده ،نگاههاي پر از حسرت و...
اين روزها خيابانها شلوغند، خيلي شلوغ. در ميان هياهوي اين روزها، آنچه تا قبل از شروع محرم بيش از هر چيز جلب توجه ميکرد ٬ حاجي فيروز ٬ بود که پيش از اينها ٬ سالي يکبار ٬ مي آمد، آن هم شب عيد .و حضورش ، ترانه هايش ، صداي دايره زنگيش، اشعارش و... همه را به وجد مي آورد، اما اين روز ها- که هنوز مانده بود تا شب عيد- ٬ حاجي فيروز٬ ها با دايره زنگي و تنبک ، توي خيابانها لا بلاي جمعيت ، لا بلاي خودرو ها ميچرخيدند : ٬ حاجي فيروزه...سالي يه روزه...٬ و تقريبا هر سال يک ماه آخر همين را تکرار ميکنند.
حاجي فيروز هايي که بعضي از آنها به زحمت ۷-۸سال سن دارن.آنان نه کاري به نو شدن سال دارند ( چون روزهايي که ميگذرانند همه مثل هم است) نه کار به کار حاجي فيروز هاي قديم و حکمت کارشان دارند ( اين چيز ها که نان شب نميشود برايشان) حاجي فيروز هاي اين روزها اکثرا نميخندندو گاه ميشود رد اشکهايشان را که سياهي صورتشان را شيار انداخته ديد.
بچه هاي خيابان براي بقا به اجبار به هر کاري دست ميزنند. دستفروشي، پاک کردن شيشه خودروها، تکدي گري و... و در ايام خاص حتي حاجي فيروز شدن براي خنداندن مردم...ابراب خودم بزبز قندي..ابراب خودم چرا نميخندي؟ اما چرا کسي نميخندد؟..چرا کسي از حضور آن شاد نميتواند باشد
شايد براي اينکه آنان - بي آنکه بخواهند- به جاي شادي و خنده نگراني و اندوه نصيب تماشاگرانشان ميکنند. نگراني از اينکه نکند روز هاي سياه آنان همچنان سياه و تيره بماند؟
نکند خاطره سياهي اين زغالها که به صورتشان ماليده اند، خاطره سياهي اين سالها ، براي هميشه در ذهنشان باقي بماند؟...
نکند دستي پيدا نشود که اين سياهي ها را بزدايد؟...
+ آهو ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

 


تماشاي تئاتر٬ يوسف و زليخا ٬ توی دنيايی از وهم و واقعيت...
بازيگرا روی سن ميچرخن و از خودشون بيخود ميشن.
توی دلم قيامته... من توی دنيای فرا واقعی خودم غوطه ميخورم..
همه ما بازيگريم.


از دست عزيزان چه بگويم
گله ای نيست.
گر هم گله ای هست
دگر حوصله ای نيست.
+ آهو ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/۸
    پيام هاي ديگران ()