آهــــــو

 

يلدا مرد.

«يلدا» وقتي مرد هنوز جوان بود. تنها ۴ هزار سال از عمرش گذشته بود. تا آخر دنيا هنوز بي نهايت سال باقي است. شايد هم اگر انتهايي در كار نباشد. بپذيريم كه وقتي يلدا مرد هنوز جوان بود.پدراني كه يلدا برايشان عزيز بود سال هاست كه مرده اند. آنهايي هم كه هستند هر سال به خاك نزديك تر مي شوند. چند خانه سراغ داريد كه شب هاي يلدايشان بلندترين شب  سال باشد. چه كسي فال حافظ را باز مي كند و آينده خانواده را _ حتي از سر تفنن _ پيش بيني مي كند. نام يلدا هنوز زنده است. هندوانه، آجيل و... روي صحنه مي روند اما اين فقط يك نام است. پدربزرگ پيش از اينكه بميرد با خاطراتش يلداي ما را انكار كرده بود. اين يلدا كجا و آن يلدا كجا؟ والدين نسل امروز يلدا را مي شناسند. برايشان يك نام است. نامي كه با اكراه آن را روي فرزندشان مي گذارند!شهر شلوغ است. پياده رو در سرماي سوزان اول دي مقابل مردم احساس حقارت مي كند. اين جماعت شايد خودشان هم نمي دانند چرا بايد در خيابان باشند. تنها شنيده اند در بلندترين شب سال شهر بايد شلوغ باشد. آنها به وظيفه اي تاريخي عمل مي كنند. اين هم قابل ستايش است. گرچه يلدا ديگر يلدا نيست.مردم اسير زندگي شده اند. گرفتاري بهانه خوبيست. دل خوش سيري چند؟ وقتي كه غذا مفهومي فراتر از ادامه زندگي دارد، وقتي كه هميشه بايد به فكر كرايه خانه و يك قران و دوزار آخر ماه باشي، وقتي كه ميوه ها را براي روز مبادا و ورود ميهمان ناخوانده انبار مي كني، به خانه آوردن هندوانه، آجيل و انار براي بلندترين شب سال چه پوچ است. اين است كه مي گوييم يلدا در اين شهر شلوغ آخرين نفس هايش را مي كشد. حالا ما مانده ايم و يلدايي كه ديگر شبيه خودش نيست. به مغزمان فشار مي آوريم. هر چه از گذشته مانده يا برايمان تعريف كرده اند را مجسم مي كنيم. مي خواهيم يلدا را روي كاغذ كاهي خالي كنيم تا مردم بخوانند و هيجان زده شوند. شايد اين تلاش مردم را تكان دهد اما اين گرفتاري هاي لعنتي به مردم فرصت خواندن هم نمي دهند!حالا ما مانده ايم و يلدايي كه ديگر شبيه خودش نيست. بعد از ۳۰ سال گدايي شب جمعه را از ياد نبرده ايم كه بلندترين شب سال را فراموش كنيم. دوست داريم به استقبالش برويم و براي ورودش به شهر جشن بگيريم. چاقو را بگذاريم روي گلوي هندوانه و پاي يلدا قرباني اش كنيم. پسته ها را از اسارت بيرون بياوريم و روانه دنياي درونمان كنيم. ميوه هاي رنگارنگ را پوست بكنيم، گپ بزنيم، شاد باشيم و بلندترين شب سال را زنده نگه داريم. دلمان مي خواهد براي زنده ماندن يلدا دست به كار شويم اما افسوس كه وقتي به خانه مي رسيم چيزي از عمر بلندترين شب سال باقي نمانده است. حالا ما مانده ايم و يلدايي كه ديگر شبيه خودش نيست. گفتيم عنوان مطلب اين است: «يلدا مرد». يك نفر گفت: «جان هر كس كه دوست داريد اين را ننويسيد. تمام آيين هاي باستاني ايران به انقراض نزديك شده اند. شما كه بنويسيد يلدا مرد، اين آخري هم از ذهن مردم بيرون مي رود.»... و ما نوشتيم «يلدا مرد». نوشتيم تا يلدا دوباره زنده شود. عشق به مرگ در ذات ماست. خوب كه فكر كنيد به ياد مي آوريم چند نفر پس از مرگ برايتان عزيز شده اند. يلدا هم مرد! 

روزنامه شرق

+ آهو ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٩/۳٠
    پيام هاي ديگران ()   

 

جدايي من از همسرم مصادف بود با فارغ التحصيليم از دانشگاه.بعدش مشغول به كار شدم.اون اوايل فكر مي كردم حالا كه پخت و پز و بشور بساب ندارم و  فعاليت اجتماعي دارم حتما كار درستي مي كنم.فكر مي كردم چه خوب شد كه اين موقعيت چشمامو باز كرد تا از آشپزخونه بيام بيرون و تو جامعه باشم.حتي با غرور به دوستام مي گفتم كه داره آشپزي يادم ميره.من ديگه وقت ندارم به اين كارا برسم..

حالا كه چند سال از اين به اصطلاح استقلال و فعاليت اجتماعي مي گذره مي بينم كه دلم براي آشپزي كردن تنگ مي شه.دوست دارم براي دخترکم غذاي دستپخت خودمو درست كنم.هوس پختن غذاهاي جديد مي كنم.هوس مربا پختن.ترشي انداختن. ملافه ها رو تازه كردن و با گلرنگ خوشبو كردن..

هميشه مي دونستم زنايي كه صبح تا شبشون رو تو آشپزخونه مي گذرونن و از همه جا بي خبرن زنهاي موفقي نيستن.اما حالا ديگه اينم مي دونم كه زناي تحصيلكرده شاغلي هم كه همه چيزو فراموش مي كنن و خانه داري براشون بي اهميت ميشه هم،زنهاي موفقي نيستن.زني موفقه كه در عين آگاهي،فعاليت اجتماعي، و ترجيحا" تحصيلات دانشگاهي،آشپز و خانه دار و كدبانوي خوبي هم باشه.

انجمن دفاع از حقوق نسوان محترمه جنجال راه نندازين تو رو خدا.حالا ما يه چيزی گفتيم.

 

 

 

+ آهو ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٩/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

............اونی كه من و تو با اون ريخت و قيافه درهم و موها و ريشهای پريشون ديديم و فكر كرديم از نسل آدمهای منقرض شده است نيز ميتونست بره ولی موند. تو تكريت موند. تو عراق موند. درسته ، فرياد نزد و خيلی آروم گفت ولی مهم اينه كه گفت : من صدامم !

روی مطلب کليک کنين.حيفه اگه نخونين.

+ آهو ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٩/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

يكي دو روز بود كه بشقاب باربي مورد علاقه دخترم گم شده بود.قبلش هم قاشق مورد علاقه اش كه باهاش غذا مي خوره گم شده بود.از پدرشم چند وقتي بود كه بي خبر بود. ديروز ازش پرسيدم:"راستي بشقابت پيدا شد گلم؟" همونجور كه سزش پايين بود و داشت نقاشي مي كشيد جواب داد:"نه،بشقابم كه گم شده هيچ ،قاشقمم كه گم شده،تازه.. بابامم گم شده!"

به روم نياوردم اما دلم آتيش گرفت.

با اينكه نمي خواستم اما با پدرش تماس گرفتم و ازش خواستم زنگ بزنه و با دخترش صحبت كنه.تلفن كه زنگ زد و دخترم كه گوشي رو برداشت، گل از گلش شكفت.به نظرم خيلي مسخره اومد.من اونو گول زده بودم.اما كار ديگه اي نمي تونستم براش بكنم.از اتاق رفتم بيرون.نمي خواستم اشكامو ببينه.چند دقيقه بعد با خوشحالي اومد بيرون و به من گفت:"مامان،بابا گم نشده...گفت آخر همين هفته ، ديگه حتما" مياد دنبالم"

...ماههاست دخترم منتظر يه آخر هفته رويايي با پدرشه...

 

 

 

 

+ آهو ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٩/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

در آسانسور همچين باز شده نشده چپيدم توش. تازه متوجه شدم كه يه آقاي جووني هم توشه.آسانسور راه افتاد.مي خواستم برم همكف.يكي پايين منتظرم بود.وقت نكرده بودم دستي به سر رو روم بكشم.تنها كاري كه مي تونستم بكنم اين بود كه تا مي رسم پايين اقلا" كمي توي آسانسور رژ لب بزنم. اما اين آقاهه...يه كم اين پا اون پا كردم.پوف...امان از  دست اين مزاحم هاي آسانسوري!

آسانسور الان ميرسيد پايين.بايد كاري مي كردم!

دلمو زدم به دريا. دست كردم توي كيفم و رژ لبمو در آوردم.خودمو زدم به بي رگي و رومو كردم به آينه آسانسور و شروع كردم به ماليدن رژلب.بيچاره پسره يهو كوپ كرد.سرشو انداخت پايين.

كارم تموم نشده بود كه آسانسور واستاد.ديگه فرصت نبود! خواستم با اكراه برم بيرون كه صداي ظريفي از بلندگو هاي آسانسور اعلام كرد:"طبقه چهارم".

تازه فهميدم چه خبره.اين آقا قبل از من دگمه رو زده بود. منو بگو.چه هول و ولاي الكيي..چه خريتي..

اين دفعه ديگه نوبت اون آقاهه بود كه در آسانسور همچين باز شده نشده بپره بيرون.فكر كنم يه كمم از من ترسيده بود!

خنده م گرفت.آسانسور دوباره راه افتاد.حالا ديگه  فقط من بودم و يه آينه و يه رژ لب و يه آسانسور خالي كه داشت قژ قژ كنان مي رفت كه منو به همكف برسونه.

چه كيفي داشت!چه آرامشي!!
+ آهو ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٩/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

من يه دفترچه جادويي هديه گرفتم! عزيزم عكس روش منو عجيب ياد خودم ميندازه..مرسي.

مي گويند شيشه ها احساس ندارند
اما
وقتي روي شيشه ي بخار گرفته اي نوشتم
دوستت دارم
آرام گريست.....

+ آهو ; ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٩/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

الهی بميرم براتون!خسته نميشين انقدر مياين اينجا و اراجيف منو می خونين؟چطوره يه چيزای بهتری بنويسم.باشه؟در مورد مقاله ای که ترجمه کردم می نويسم.عرضم به حضورتون که.. جان کندن خوبی بود.خوش گذشت.در مورد عمل تزريق لب بنويسم چطوره؟من اين کارو نکردم ها.يکی از خانمای محترم فاميل(که نمی گم چه نسبت نزديکی با من داره) اين کارو کرد.ماشالله حوصله..ماشالله روحيه..ماشالله دل خوش.حتما اگه لباش قلوه ای نمی شد دچار افسردگی می شد طفلک.از روابط مسخرم می نويسم.با اين نهار خوردم.با اون خريد رفتم.با فلانی مهمونی رفتيم.با اون يکی دعوا کردم.با اين يکی دوباره آشتی..همه چی خوبه.بر وفق مراده.اصلا بر خر مراد سوارم.از شغل مسخره ترم هم می نويسم.از همکارای خوشگل و بی ريختم.از کارای تکراری روزمره.از بوروکراسی آويزون به روابط شغلی که داره خفه م می کنه.از اينکه فکر می کنم فسيل می شم اگه يه تکونی به خودم ندم.از خاطراتم هم دوست دارم بنويسم. مثلا از خاطرات پشت سر.از نقشه های پيش رو. خاطرات رو بيشتر اونجا می نوشتم چون اينجا نوشته هام ناخالصی دارن.تقصير من نيست بخدا.آخه من اينجا اصلا ديگه فکر نمی کنم توی خونه خودمم.پاهامو دراز نمی کنم.دست تو بينيم نمی کنم.مودب و منظم هستم.دست از پا هم خطا نمی کنم.همه چی خارج از دنيای مجازی اين وبلاگ اتفاق می افته.من اينجوری ترجيح می دم.ديگه اينجا رو مثل قبل ترا دوست ندارم.اينجوری نوشتنم دوست ندارم.يه خورده اينجا.يه خورده اونجا.انگار دوتيکه م کردن.فعلا که دارم با جريان آب می رم.آخرشو نمی دونم.

اينم يه جمله شخصی:راستی از حالا به بعد من بايدچيکار کنم؟من ديگه بقيه اين بازی رو بلد نيستم.

راستی با توام..اين شکايتت پشتمو لرزوند.هيچ می دونی؟

اين روزا به وبلاگهای كانديدا برای مسابقه بهترين وبلاگ سر زدين؟خوب سر بزنين،بعضی ها که خوب حقشونه اونجا ثبت نام کنن.ولی بعضی ها...منم كه چون اصولا آدم خيلی فعالی در زمينه وبلاگ نويسی هستم و انتخابم بعنوان بهترين وبلاگ نويس نقشی بسيارحياتی در زندگيم ايفا می كنه اين بود كه زحمت شما رو كم كردم و ثبت نام نكردم.نه اصرار نكنين تو روخدا!

بعدشم من دلم برای نوشته های کرگدن تنگ شده.به کی بگم؟ ای کوروش بی معرفت.نمی گی مردم کجا برن قصه رتيل زرد بخونن؟..

وبلاگ آبنوس و وبلاگ خودم توی بلاگ اسپاتو هم نمی تونم ببينم.چرا؟

راستی اين روزا شديدا دچار مشکل «پسر خوشگل کم بيني» شدم.شماها سراغ ندارين؟می ترسم نسلشون منقرض بشه کم کم!

اين بود انشای من در مورد هنر نويسنده شدن.حالا بازم بياين اينجا!

اينم هی می خوام نگم نمی شه..ملالی نيست جز دوری شما..

ديگه هيچی.

+ آهو ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٩/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

شهر من

من به تو می انديشم

و به تنهايی خويش...

+ آهو ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٩/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

به هر چيزی فكر ميكردم جز به اين.من هيچوقت نميتونم به كسی كه عزيزشو از دست داده تسليت بگم.اصلا قفل می كنم.احساس می كنم جملات كليشه ای هيچ تا’ثيری توی حال طرف نداره.مثل ديشب.يادته؟فقط می پرسيدم خوبي؟چون تنها چيزی بود كه می خواستم.می خواستم قوی باشي.خوب باشي.حالا من اينجا،تو اونجا.كاش ميتونستم كنارت باشم.فقط كنارت باشم.بلكه هردوتامون آروم می گرفتيم.اما نيستم.حتی نتونستم در آغوشم بگيرمت تا توی سينه م يه دل سير گريه كني. ميبيني؟اينم حال و روزمونه.

ميخواستم برات بگم اصلا باورت می شه كه من اون روز توی اون ده دقيقه ای كه داشتم ظرف می شستم و گل گلدون رو زمزمه می كردم خوشبخت ترين زن روی زمين بودم.خنده داره.نه؟ولی واقعيه.بودم.خوشبختی رو احساس كردم كه مثل يه نسيم صورتمو،روحمو،تنمو نوازش كرد و رفت.

دومين لحظه خوشبختيم هم موقعی بود كه دخترم بعد از دو روز دوری از پله ها اومد بالا و من صورت سردشو توی دستای گرمم قايم كردم و بوسه بارونش كردم.زندگی داره بهم ياد می ده كه بدون اون هيچی برام معنی نداره ديگه.می دونم خدا اينو برام گذاشت تا بتونم مقاومت كنم و ادامه بدم.حتی وقتی تو نيستي.وقتی دوري.وقتی دلتنگتم.

حالا باز می خوام خوب باشي،قوی باشی و بدونی من دارم تو رو در تمام اين لحظه ها و روز های سخت توی ذهنم مجسم می كنم.باهات گريه می كنم.نوازشت می كنم.در آغوش ميگيرمت تا توی سينه م يه دل سير گريه كني..

و برات می خونم:

اگه زندگی عذابه 

يه حباب روی آبه

من به گريه هام می خندم

ميگم اين همش يه خوابه

 

 

+ آهو ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٩/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

در زندگی لحظاتی هست كه در آنها تنها راه،از دست دادن اختيار است..

+ آهو ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٩/٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

بايد پرواز كردن را بياموزم

آنوقت اگر قرار باشد باز هم سقوط كنم

لا اقل بال زنان خود را به زمين می رسانم

ديگر طاقت خرد شدن ندارم

بايد پرواز كردن را بياموزم

+ آهو ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٩/٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

سخته آدم سنگ صبور همه باشه،بعد خودش يه چاه هم نداشته باشه كه بره توش داد بزنه!!

+ آهو ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٩/٤
    پيام هاي ديگران ()   

 

آگهی های ترحيمي كه به ديوار می چسبونن بدترين چيزيه كه از يه آدم به يادگار می مونه..

تصور اينكه صاحب خندون يا عبوس اين عكس الان رفته زير خاك و از توی چهار چوب عكس انگار داره از يه دنيای ديگه من رو نگاه می كنه حس بدی بهم ميده.كاغذی چسبيده به ديوار كه كودك بازيگوشی اونو از ديوار می كنه و می اندازه توی جوی آب.

صاحب اين عكس روزی زندگی می كرده نفس می كشيده اما امروز تنها سهمش از اين دنيا يه كاغذ با حاشيه های گل و سنبل چسبيده به ديواره كه كمتر كسی حتی گوشه چشمي بهش می اندازه.

دوست ندارم وقتی مردم كسی برام آگهی ترحيم چاپ كنه و بزنه به ديوار..دلم برای عكس های توی آگهی ها می سوزه...

+ آهو ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٩/۳
    پيام هاي ديگران ()