آهــــــو

 

Life

زندگی

عکس: وبلاگ خوابگرد

+ آهو ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

از ما گفتن

راستش کامپيوتر من ويروسی شده و فکر می کنم با ايميلم نامه های ويروس دار به ديگران فرستاده می شود. خلاصه کار من نيست. مراقب باشيد !

+ آهو ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

آخرين بار که باباتو ديدی کِی بود؟

دروغ چرا؟ من اورکات را از اول هم گذاشته بودم برای روز مبادا. برای روزی که اگر خدای نکرده! از اين هم تنها تر شدم آويزانش شوم. راستش از اينکه فيلتر شده خيلی هم ناراحت نيستم.هرچند ما ايرانيها ياد گرفته ايم که از تمام فيلتر ها عبور کنيم اما باز هم فرق چندانی برايم نداشت.. اورکات بازی آدم بزرگهاست. و هيچ بازی هيچ وقت جدی نبوده.

دروغ چرا؟ آهو را ولی دوست دارم. مدتهاست در آهو می نويسم. خيلی از لحظات زندگيم به شکلی اينجا ثبت شده اند. اينجا جزئی از روزهايی ست که بر من گذشته. و حس هايی که گريبانم را گرفته. اگرچه اين روزها کمتر سراغش می آيم و آنهم به خاطر اين است که با خودم هم غريبه شده ام .. زندگی واقعيم آنقدر دجار اتفاقات مختلف و درگيری های ذهنی شده که کمتر فرصت می کنم سراغ اين صفحه ی سفيد بيايم و آن را با افکارم سياه سفيد کنم !

و آخر اينکه باز هم دروغ چرا؟ من خواسته يا ناخواسته گرفتار احساس گناهی هستم که ولم نمی کند حتی اگر هيچ کس اينطور تصور نکند و حتی اگر واقعيت هم غير از اين باشد. هر ارتباطی بين فرزندان و پدران ، هر آغوش باز پدری به روی فرزندش ، هر صدايی که از دهان کودکی خارج می شود و پدرش را صدا می زند دلم را می فشارد .. من هيچ گونه نتوانستم مردی را قانع کنم که جدايی ما آدم بزرگ ها هيچ ارتباطی به دخترکی ندارد که انقدر او را نديده خجالت می کشد بهش تلفن کند .. اين پدر نمرده ، جای دوری هم نرفته‌، يکساعت با دخترش فاصله ی مکانی دارد. ولی اگر سوال بالای پست را از دخترک بپرسيد هيچ جوابی برايش نخواهد داشت ..

 

+ آهو ; ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

 *سازدهنی

از پله هاي رستوران پنتري كه بالا مي آمديم چشممان خورد به پوستر فيم «ساز دهني» ..

فيلم قصه ي پسرك فقيری ست كه شيفته ي سازدهني دوستش مي شود. اما از بد زمانه نه دوستش آدم دست و دلبازي ست و نه پسرك توان مالي خريدن يك سازدهني ديگر دارد. او دوست دارد صاحب ساز دهني شود. يا حداقل لمسش كند و در آن بدمد. اما براي هر كدام از اينها بايد تاوان بسيار سنگيني بپردازد. مبارزه آغازمي شود.

علاقه به ساز دهني آنچنان قدرتي به او مي دهد كه حاضر است هر سختي را به جان بخرد بلكه لحظه ای داشته باشدش. اما براي دميدن در آن و براي لمس كردنش و براي شنيدن صدايش تحقير مي شود. رفته رفته پسر بچه تمام شخصيت و غرورش را زير پا گذاشته تا لحظه ای با ساز دهني باشد. آنهم فقط لحظه اي.اين ديگر به مبارزه نمی ماند. چون پسرک هميشه بازنده است. حتی وقتی ازپشت ميله های پنجره با خنده های وحشيانه ی پسرک صاحب سازدهنی که ان را محکم در دستش گرفته لحظه ای در آن می دمد. نقطه اوج فيلم پسرك طغيان مي كند. ساز دهني را مي قاپد و مي دود. خود را به دريا مي رساند. به رهايي. به آزادي . و ساز دهني را با تمام عشقي كه به آن دارد مي اندازد ته دريا. آزاد مي شود. اين دلبستگي كه برايش غير از خفت و عذاب چيزي به ارمغان نياورده ته دريا گم مي شود و پسرك رها مي شود. رهايي در رها کردن حس هايی که مثل زالو می چسبند و خون آدم را می مکند. خفت و زجري كه پسرک متحمل شده آنچنان روحش را خراش و همزمان تعالي مي دهد كه نداشتن سازدهني را به داشتنش ترجيح مي دهد. و اين ترجيح دادنِ نداشتن به داشتن ِ با خفت؛ تمام درسي ست كه زندگي به او مي دهد.

گاهي اوقات لازم است كه سازدهني ها را بقاپيم و نفس زنان بدويم و بيندازيمشان قعر درياها ..

*تقديم به تو که قصه ی سازدهنی را برايم زنده کردی.

 

+ آهو ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

زندگی شايد دمی ست که بازوانی را در آغوشم می فشارم.

 

 

 

+ آهو ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

ماجراي گل خريدن آقايان براي خانمها و وايس ورسا !

چراغ قرمز است. ماشينها پشت چراغ ايستاده اند و پسران گل فروش با دسته هاي بزرگ گل نرگس و گل رز تر و تازه لابلاي ماشينها مي لولند. من از پنجره ي ماشين به بيرون نگاه مي كنم كه چشمم مي خورد به گل فروشي كه به يك ماشين دخيل بسته. از گل فروش اصرار از آقاي راننده انكار. خانم بغل دست آقا نشسته و با خنده اي ماسيده بر لب به بيرون نگاه مي كند و شايد هم منتظر عكس العمل مرد است. هر چه گل فروش بيشتر آويزان مي شود آقا با نگاهي پيروزمندانه و ژستي شبيه مجسمه ي ابوالهول بيشتر بر نخريدن گل اصرار مي كند. بيچاره گل هاي به اين زيبايي كه هيچكس قدرش را نمي داند. نه پسر گل فروش كه گل برايش فرقي با روزنامه ندارد و نه مرد راننده كه لابد دوست ندارد گل خياباني بخرد. اما گل، گل است. چه فرقي مي كند؟ چراغ سبز مي شود. راننده پايش را روي پدال فشار مي دهد و گلها مي مانند روي دست گل فروش!

- مثلا پرده ي اول:

مرد يك دسته گل مي خرد و مي گذارد توي دامن زن. خوب بله. گلها سفارشي تزئين نشده اند. از گل فروشي بالاي شهر هم نيستند. گلهاي زينتي گرانبها هم داخلشان نيست. از همه جالبتر اينكه هيچ مناسبتي هم وجود نداشته تا خريده شوند. اما زندگي شيرين مي شود چون گل، گل است!

- شايد هم پرده ي دوم:

زن وقتي اصرار گل فروش و انكار مرد را مي بيند گل فروش را به پنجره خود مي خواند و يه دسته گل بزرگ نرگس شايد هم رز مي خرد و مي گذارد روي داشبورد حد فاصل شيشه ماشين و فرمان كه مرد پشتش نشسته و  به مرد مي گويد: « دوستت دارم »

- از همه خنده دار تر پرده ي سوم:

زن و مرد مشغول جر و بحثند كه پسر گل فروش مثل خروس بي محل دسته گل را از پنجره ي باز ِماشين مي فرستد داخل !

 - پرده ي نمی دانم چندم:

زن نيست. مرد نيست. گل نيست. گل فروش هم نيست. در چند ثانيه ، در چند ثانيه ي كوتاه همه چيز به تلي از خاك تبديل شده. در چند ثانيه اي كه كره ي زمين قولنجش را می شكند ..

يکی می گفت هميشه خيلی زود دير می شود ..

 

 

 

 

 

 

 

+ آهو ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

 

من به يك چشمه می انديشم

به وهمی در خاك ..

فروغ

 

+ آهو ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

....

من نيمه ی دوم زندگی ام را

در شكستن سنگها، نفوذ در ديوار ها، فرو شكستن درها

و كنار زدن موانعی می گذرانم كه در نيمه ی اول زندگی

به دست خود، ميان خويشتن و نور نهاده ام

 

اوكتاويو پاز

 

+ آهو ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٤
    پيام هاي ديگران ()   

 

يک مشت خاطره

تمام موهايش سفيد شده. سفيد اما همانطور مجعد و تابدار. با چشمانی سياه که در پناه ابروان سياه پرپشتش جا گرفته اند .. چکمه های بلند لاستيکی به پا می کرد و شلنگ سنگين را دنبال خودش دور تا دور فلکه می کشيد و به چمنهای فلکه و درختان کاج کوتاه و خپل و بوته های تيغ دار گل سرخ آب می داد. هر از گاهی سر شلنگ را به طرف ما می گرفت. دختران و پسران شيطان محله که از صبح لابلای کاج ها و بوته ها گم و پيدا بوديم تا وقت غروب. ما می دويديم و جيغ می کشيديم و ادای ترسيدن را درمی آورديم تا بخنديم. هيچوقت خيسمان نمی کرد. اما کافی بود چشم غره برود .. بعد از ظهر ها می رفت توی دکه ی آهنی کنار فلکه و می خوابيد. آنجا خانه اش بود. آنجا زندگی می کرد.زمستان در سرمای اتاقک آهنی و تابستان در حرم گرمای آهن تفديده. من و سيمين و خاطره هميشه لابلای درختان کاج بوديم. زير سايه ی گرد کاج ها روی چمن ها خانه می ساختيم و مهمان هم می شديم و می خوابيديم و بيدار می شديم و خلاصه زندگی را بازی می کرديم.

او نگهبان کاج های ما بود ٫ نگهبان چمنهای سبز و بوته های بزرگ و فواره ی وسط ميدان که وقتی روشنش می کرد آب با فشار می چرخيد و می چرخيد و می پاشيد روی گل ها و روی کاجها و روی ما .. ما با کاج ها بزرگ شديم و پر کشيديم هر کدام سويی. هر کداممان يک گوشه ی دنيا. باغبان هنوز چکمه های لاستيکی پايش بود وقتی آجر های خانه ی ما را کلنگ می زدند.

از آن روزها بيست سال گذشته. من امروز با باغبان روزهای کودکی ام بطور اتفاقی سوار يک تاکسی شدم و دقيقه ای کنار هم نشستيم. او هرگز دخترک چشم گشاد بازيگوشی را که در سالهای جوانی اش قبل از بازنشستگی در ميدان فلان می خنداند نشناخت.

من ولی شناختمش. او کودکی من بود.

 

+ آهو ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

i need no sympathy , just let me dare to explode

اينكه نوشتن آرامم مي كند يا نه نمي دانم. اينكه بهتر است بنويسم يا كتاب بخوانم يا بگيرم بخوابم نمي دانم. اما مي نويسم ..

امروز خانمي آمد تا براي خودش و همسرش و پسر خردسالشان يك تور خارجي رزرو كند. كلي با احساسات.كلي با آرامش. آنچنان از سفرشان حرف مي زد انگار كه قرار است مهم ترين كار دنيا را به اتفاق همسرش انجام دهند.بروشور هتل ها را چنان با دقت وارسي مي كرد كه بيا و ببين. در مورد قيمت.در مورد رنگ روتختي اتاق هاي هتل.در مورد مراكز تفريحي براي پسركشان.در مورد سالن بيليارد هتل و ساعت دقيق آنجا براي همسرش. در مورد همه چيز با دقت تمام اطلاعات مي گرفت.از همانجا هم به همسرش تلفن كرد و با مهرباني گزارش تمام كارهايي را كه با ما انجام داده بود به او داد و با آرامش گوشي را گذاشت توي جيبش. سيزده سال از همسرش كوچك تر بود. و پسر چهار ساله شان گرانبهاترين دارايي زندگي شان به نظر مي رسيد.بعد از حدود نيم ساعت رفت تا پسركش را از مهد بردارد و به منزلش برود تا شب با همسرش مشورت كند و جواب نهايي را براي انتخاب هتل و پرواز و تاريخ تور به من اطلاع دهد.

نمي دانم چرا. ولي يك لحظه دلم خواست جاي او بودم .. يک چيزی در اين زن بود که دلم می خواست داشتمش .. يک جور آرامش قلبی .. يک جور اطمينان خاطر ..

ديشب خوب بودم. امشب باز غمبرك زده ام. وقتي مي بينم اينطور تحت تاثير شرايط قرار مي گيرم از خودم حرصم مي گيرد. اين سكوت اذيتم مي كند. حالا ديگر وقت سكوت نيست. دلشوره رهايم نمي كند. چند روز گذشته دلتنگ بودم اما آرام. حالا باز اين دلشوره ي مزاحم .. اين عدم قطعيت .. عدم قطعيت .. عدم قطعيت دارد لهم مي كند ..

باز وقت تغيير دادن مفاد قرارداد شد و آقاي م باز موبايلش را خاموش كرد.نمي دانم اين پسر تا آخر كار مثل بچه آدم رفتار خواهد كرد يا نه.نگرانم.

هنوز نامه ي وكلا را براي امضا نبرده ام. نمي دانم ادامه دهم يا منصرف شوم. با اطلاعات مختصري كه گرفتم فكر مي كنم از اين طريق به نتيجه اي نرسم. بايد ميان بد و بدتر يكي را انتخاب كنم. اما نمي دانم كنار آمدن با س يا ادامه دادن اين پيگيري هاي توان فرسا كدامشان بد و كدامشان بدتر است!

كار بيمه ام هم تمام نشده هنوز. البته اين جاي نگراني ندارد. فقط يكي دو نصفه روز وقت مي خواهد. تمامش مي كنم.

امروز قرارداد بستم. البته يك قرارداد آبكي به نظر خودم. يك صفحه ي آ چهار با چند سوال و جواب كوتاه و دو امضا. امضاي من و امضای مديرعامل. ديروز يك مسافرت كاري پيش آمد كه قرار شد بروم. اما درست در لحظه ي آخر مديرعامل شركت ، كارآموزمان ( يعني همسر خودش ) را به جاي من ( كه خير سرم مديرفني شركت هستم) به اين سفر فرستادند( صرفا چون كلاس بصورت رايگان همراه با تور سه روزه در هتل شايان كيش برگزار مي شد)من هم امروز درخواست تعيين حدود وظايف كردم و توضيح دادم كه اگر كارآموز مي تواند به صرف رابطه ي خانوادگي با مديرعامل به جاي مديرفنی در كلاس توجيهي شرکت کند پس از اين به بعد بايد تمام كارهاي مربوط به خودش را خودش هندل كند و مدام از صبح بيخ گوش من سوال پيچم نكند كه به صرف ناشي بودن مجبور شود تند تند يادداشت بردارد.

به همه چيز بدبين شدم. از همه چيز خسته شدم. توانم را از دست داده ام. نيرويم را هم. صبرم را هم. حوصله ام را هم.

كاش يك سيب اينجا بود. يك سيب كه گازش بزنم و به خواب هزار ساله بروم.

 

+ آهو ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۱
    پيام هاي ديگران ()