آهــــــو

 

بهار

نرم نرمک می رسد فصل بهار

خوش بحال روزگار

عيدتان مبارک

 

 

------------------------------------------------------------------------

+ آهو ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

بوستان

وقتی که تو را دوست می دارم

بارانی سبز می بارم

بارانی آبی

بارانی سرخ

بارانی از همه رنگ

از مژگانم گندم می رويد

انگور

انجير

ريحان و ليمو

وقتی که تو را دوست می دارم

ماه از من طلوع می کند

و تابستانی زاده می شود

گنجشکان مهاجر باز می آيند

و چشمه ها سرشار می شوند

نذار قبانی

 

{شامگاه دوشنبه}

--------------------------------------------------------------------

+ آهو ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

 

غير شاعرانه ها

ديشب باران بهاری داشت می خورد به شيشه که پيغامت رسيد.می دانی که. من گاهی از خوشحالی هم اشک می ريزم. و تو باور کرده ای که هر اشکی از ضعف نيست. پيغامت که رسيد گريه کردم. از خوشحالی بود فکر می کنم. خيلی با خودم حرف زدم. شايد هم با خدا حرف می زدم. چون کسی روبرويم نبود! می خواستم همانجا توی تاريکی لابلای بالش آبی رنگ و پتوی چهارخانه ازش قول بگيرم اين لحظه ها را از من نگيرد. لحظه ای مانند ديشب که از پس اين همه فاصله هم تو را در عمق وجودم احساس کردم.

کتاب های سال بلوا( عباس معروفی)- دلتنگی های نقاش خيابان چهل و هشتم( جی دی سلينجر)- درد جاودانگی( ميگل د اونامونو) را خريده ام که بخوانم. کتاب در برابر مردگان (کنزابورو اوئه) را دوباره خواندم. دوستش دارم. کتاب را می گويم. فرصتی باشد در موردش می نويسم.

نوروز می آيد. گرچه امسال کمی ناخوانده است برايم اما برای سفری که به خاطر تعطيلاتش در پيش دارم خوشحالم. تا نوروز کارم کمتر است و فرصت کردم بروم داخل کتابفروشی های خيابان انقلاب بچرخم و بوی کاغذ را تا انتهای ريه ببلعم.

مسائل کاريم آنقدر پيچيده شده اند که نمی دانم به کدامشان فکر کنم. هنوز هم به خاطر يکدنگی ام و اصرار های عجيب و غريبم بر بعضی ارزش های شخصی از دست خودم حرصم می گيرد. جالب است که از رو هم نمی روم. حالا هم منتظر سال جديد هستم. همين.

راستی .. اين نوشته بدون مخاطب  زيبا را از دست ندهيد.

و البته اين ها را نوشتم تا بگويم من همه ی مهمانهايی را که ديروز به ديدنم آمده اند و مرا ذوق زده کرده اند دوست دارم.

 

------------------------------------------------------------------------

+ آهو ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

لذت زن بودن!

حاملگی های ناخواسته، خشونت خانگی، مستعد بودن بيشتر برای بيماری های مقاربتی،عدم استقلال مالی و وابستگی به مرد و سوء استفاده ی مرد از اين وابستگی، عدم اعتماد به نفس، ترس از پيری، ترس از نخواستنی شدن، اضطراب و افسردگی، درگير شدن با کارهای منزل برای اداره امور مربوط به همسر و فرزندان و دور شدن هر چه بيشتر از اطلاعات روز، عدم دريافت محبت و بازخورد کافی در قبال توجه به همسر و فرزندان در صورت متاهل بودن.سرگردانی در صورت سرپرست بودن خانواده به هر دليل( طلاق- فوت- ترک همسر)، مبارزه ی مداوم با عوامل درونی( ناراحتی های روحی و نگرانی های مرتبط با اداره امور زندگی به تنهايی) و عوامل بيرونی( برخورد نادرست جامعه با زنان تنها )، نگرانی های مربوط به امور مالی و در اکثر مواقع عدم اطمينان خاطر از آينده، نقش پدر و مادر را همزمان برای فرزند بازی کردن و بعضا هم موفق نشدن در صورت جدايی، عدم توجه مسئولان و قوانين مملکتی به امور مرتبط با زنان، عدم دريافت دستمزد کافی در قبال سرويس دهی بيشتر در محيط های اداری، عدم پذيرش ارزش واقعی و سختيهای مربوط به تغيير دادن اين نگرش از طرف برخی مردان، تعداد انگشت شمار زنانی که می خواهند اين وضعيت را تغيير دهند. وظيفه ی سنگين زنان برای تغيير نگرش جامعه و برخی مردان نسبت به خود که مادران و مادران ِمادران خود اين زنان مسبب آن بوده اند. وظيفه سنگين زنان برای شناساندن ارزشهای واقعی خود به جامعه و به مردان. وظيفه سنگين زنان برای خود بودن. برای زن بودن. برای دوست داشتن ِ خود. برای دوست داشتن ِ زن بودن .. و با اين حال تسليم نشدن، مبارزه کردن، اميد داشتن ،دوست داشتن ِ خود .. و دوست داشتن ِ زن بودن.

۸ مارس، روز جهانی زن.

 

-------------------------------------------------------

 

 

+ آهو ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

از آرشيو آهو( ۱۷ اسفند ۱۳۸۱)
.
.

خيابانها روزهاي آخر سال شلوغند. پر از دستهاي پر، چهره هاي شاد، دستهاي خالي، جيبهاي بيهوده و نگاههاي پر از حسرت ...
اين روزها خيابانها شلوغند، خيلي شلوغ. در ميان هياهوي اين روزها، آنچه تا قبل از شروع محرم بيش از هر چيز جلب توجه ميکرد حاجي فيروز بود که پيش از اينها سالي يکبار مي آمد. آن هم شب عيد .و حضورش ، ترانه هايش ، صداي دايره زنگيش، اشعارش و... همه را به وجد مي آورد، اما اين روز ها- که هنوز مانده تا شب عيد-  حاجي فيروز ها با دايره زنگي و تنبک ، توي خيابانها لا بلاي جمعيت ، لا بلاي خودرو ها ميچرخند : حاجي فيروزه... سالي يه روزه... و تقريبا هر سال يک ماه آخر همين را تکرار ميکنند.
حاجي فيروز هايي که بعضي از آنها به زحمت ۷-۸سال سن دارند.آنان نه کاري به نو شدن سال دارند ( چون روزهايي که ميگذرانند همه مثل هم است) نه کار به کار حاجي فيروز هاي قديم و حکمت کارشان  ( اين چيز ها که نان شب نمی شود برايشان) حاجي فيروز هاي اين روزها اکثرا نمی خندندو گاه ميشود رد اشکهايشان را که سياهي صورتشان را شيار انداخته ديد.
بچه هاي خيابان براي بقا به اجبار به هر کاري دست ميزنند. دستفروشي، پاک کردن شيشه خودروها، تکدي گري و... و در ايام خاص حتي حاجي فيروز شدن براي خنداندن مردم...ابراب خودم بزبز قندي..ابراب خودم چرا نمی خندي؟ اما چرا کسي نمی خندد؟..چرا کسي از حضور آن شاد نمی تواند باشد؟
شايد براي اينکه آنان - بي آنکه بخواهند- به جاي شادي و خنده نگراني و اندوه نصيب تماشاگرانشان ميکنند. نگراني از اينکه نکند روز هاي سياه آنان همچنان سياه و تيره بماند؟
نکند خاطره سياهي اين زغالها که به صورتشان ماليده اند، خاطره سياهي اين سالها ، براي هميشه در ذهنشان باقي بماند؟...
نکند دستي پيدا نشود که اين سياهي ها را بزدايد؟...

 

------------------------------------------------------------


+ آهو ; ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

از اولش هم فهميدم. از همان روز اولي كه ديدمش. نشسته بود روي مبل كرم رنگ وسط سالن و احمقانه به من نگاه مي كرد. از آن نگاه ها كه دلت مي خواهد بزني توي گوش طرف. اينجا كشتارگاه نيست. اتفاقا خيلي هم شيك و قشنگ است. گوسفندانش هم بع بع نمي كنند. آرام نشسته اند پشت ميزشان و كار مي كنند. گوسفندهاي پروار بيچاره. همه مهربانند با گوسفندي كه مي خواهند سرش را ببرند اما اول بهش آب مي دهند. همان طوری آرام آرام بهش نزديك مي شوند و كمي نوازشش مي كنند. بعد كمي آب در حلقومش مي ريزند و حيوان زبان بسته هم گمان مي كند همه چيز روبراه است. بعد ناگهان مي زنندش زمين و پشمهايش را مي گيرند و گردنش را مي گيرند بالا و لبه تيغ چاقو را مي گذارند روي شاهرگش. خودم ديدم. شب عروسي. شب عروسي خودم. من از روي خونها گذشتم و از پله ها رفتم بالا و حواسم بود كه دامن سفيدم خوني نشود. مثل همان روز ظهر كه بردنم بيمارستان تا شكمم را پاره كنند و موجودی را از من بيرون بکشند و به سلامتي فتوحاتشان جشن بگيرند. من دولا دولا راه مي رفتم و درد مي كشيدم و مي خنديدم. همه مي خنديدند. مثل فاتحان سرزمينهاي دوردست كه نيزه به دست گرفته اند و يك پايشان را گذاشته اند روي سر قرباني و با نيشخندي عكس يادگاري مي گيرند.

مثل همان عكس زوج خوابيده در آغوش مرگ. خودم ديدم. توي صفحه اول روزنامه همشهري. چند روز بعد از زلزله زرند. مچ دست زن چند تا النگو بود. النگو هاي زرد. محكم پهلوي مردش را گرفته بود و سرش را فرو برده بود توي گودي ايجاد شده از اندام دولا شده ي مرد. موهای سرش مشكي بود. مثل زغال. دستش اما بنفش شده بود.

من از ميان آدمها مي گذرم. تمام آدمهايي كه صبح توي صف هاي تاكسي هستند يا با عجله از كنارم گذر مي كنند تا سر كارشان حاضر شوند. من همه شان را نگاه مي كنم. آن هم با دقت. من به آقاي س هم نگاه مي كنم. همان آقاي متشخصي كه اتاق دوتخته برايش رزرو مي كنم تا با همراهش چند روزي در دبي سر كند. و وقتي اسم همراهش را مي پرسم طفره مي رود. همسر آقاي س چشمان آبي دارد. آبي به رنگ دريا. خودم ديدم. روز اولي كه گذرنامه اش را آورد داد دست كارمند ميز دست چپي تا براي خودش و آقاي س و دختر و پسرش تور اروپا رزرو شود. اما آقاي س فعلا دريا را رها كرده و در اتاق دو تخته ي هتل هال مارك دبي ماه عسل پنهاني اش را مي گذراند.

من با خودم تكرار مي كنم من خوبم. من خوبم. از شلوغي خيابان كه رد مي شوم. يا هنگامي كه از فرط عصبانيت گوشي تلفن دو مرتبه از دستم مي افتد و كاغذ هايم پخش زمين مي شوند. يا وقتي كه احساس مي كنم از اين بدتر نمي تواند باشد. يا وقتي كه نمي دانم چه خواهد شد و نمي دانم چه خواهم كرد. من در تمام اين حالتها مدام با خودم تكرار مي كنم من خوبم. من خوبم..

 

---------------------------------------------------------------

 

 

 

+ آهو ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

زنان حاميان و نظم دهندگان هستي اند. گابريل گارسيا ماركز

حالا انگار همين امروز بايد جمله ي بالا را مي ديدم. شما هم چند کلمه ای از دهان اين زن گابريل گارسيا مارکزی بشنويد بد نيست! شده ام سوژه و زبانزد همه. همه با انگشت نشانم مي دهند. همه ی كساني كه دركم نمي كنند به من مي خندند. همه ی كساني هم كه دركم مي كنند سكوت كرده اند. شده ام علي كنكوري.شده ام چوپان دروغگو. نه اينكه به كسي دروغ گفته باشم يا پشت كنكور مانده باشم! نه. من از پس وعده هايي كه به خودم داده ام برنمي آيم. آنقدر از خودم انتظار دارم كه به اين روز افتاده ام. حالا كارهاي نيمه تمام و طرحهاي نيمه انجام و مسئوليتهاي بي سر و ته دوره ام كرده اند و هر شب كه مي خوابم مثل بختك آزارم مي دهند و هر صبح كه بيدار مي شوم مثل اضطرابي مزمن رهايم نمي كنند. دارم خفه مي شوم.

دور دايره اي مي چرخم. دايره اي ناپيدا. دور مي زنم. دور باطل. ديگر نمي توانم بيرون بيايم. مدام مي چرخم و مي چرخم. آنقدر دور مي زنم كه آخرش سرم گيج برود و با مخ بخورم زمين و مغزم بپاشد روي زمين و زمان و خلاصصصصصصصصصصصصص

آنقدر سراب ديدم كز آب بريدم.

 

-----------------------------------------------------

+ آهو ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

دو شعر

اولی برای انسان، که زکات زنده بودنش مرگ است:

فردا

ديروز

مردی مُرد

که هنوز

ستاره اش سوسو می زند

ديشب زنی

نوزادی زاييد

بی ستاره

امروز مادری

کودکی مرده به دنيا آورد

با ستاره ای درشت

بر پيشانی

فردا چقدر زندگی

 آسان نيست

جواد محقق

 

و دومی برای دخترک، که خود زندگی ست:

صبر کن

صبر کن

دخترم!

کمی ديگر

صبر کن

تا شب

چيزی نمانده

آسمان را

می تکانم

و دامنت را

پر شکوفه می کنم

بی ستاره

کسی

عروس نمی شود

کريم رجب زاده

 

--------------------------------------------------------

+ آهو ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٥
    پيام هاي ديگران ()