آهــــــو

 

ششم شهريور ماه سال هشتاد و يک برای اولين بار اينجا نوشتم : زندگی ارزش ندارد اما هيچ چيز هم ارزش زندگی را ندارد.‌ « آندره مالرو‌»

امروز که دوسال و اندی از آن روز گذشته شک دارم که آيا می شود هنوز هم به اين جمله اعتقاد داشت يا نه؟! شما چی فکر می کنيد؟ .. 

 آهو وارد سومين سال حيات مجازيش شد ..

+ آهو ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۳۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

يک پنجره کافی ست

برای تماشای رفتن .. برای تماشای آمدن .. و زدودن گرد سفر.

برای شنيدن داستان سفر.

برای شعر خواندن. سبز شدن.

يک پنجره کافی ست.

برای لمس تار مويی از گيسوانم جامانده لابلاي لباسهايت ، که همسفرت باشد ..

براي نگاه كردن به ماهتاب.

براي سلام كردن به آفتاب.

برای حرف زدن با كبوتران مهاجر.

يك پنجره كافيست.

پنجره اي براي اطمينان و آكاهي و سكوت ..

 

سی ام شهريور 1383

+ آهو ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۳٠
    پيام هاي ديگران ()   

 

فيلم ‹‹ مزرعه پدري ›› فيلمي ست جنگي اما متفاوت. ملاقلي پور جنگ را جوري ديگر نشان مي دهد. ترس. فرار. اعتراض. عشق. افسوس ِ از دست دادن. اجبار براي كشتن و زنده ماندن. در مزرعه پدري كسي براي شهيد شدن از ديگري سبقت نمي گيرد. كسي هست كه مي ترسد و فرار مي كند .. كسي هست كه نمي خواهد بجنگد و مي خواهد برگردد به ده خودش. كسي هست كه نمي خواهد بميرد. ولي با اين حال از جنگ گريزي نيست و از شهادت هم .. فرمانده گروهان عنوان حاجي را يدك نمي كشد. اشتباه مي كند. سيگار مي كشد. حتي وقتي زخمي مي شود با قمقمه اي آب تنها مي ماند .. اسطوره نيست. انساني معمولي ست كه با تلاشش بياد ماندني مي شود نه با عنوانش .. قهرمان فيلم هم همينطور. اين نويسنده ي ادبيات جنگ كه به قول فيلم ، داستاني سراسر خشونت را در كتابش تصوير كرده خودش از عميق ترين حس هاي انساني سرشار است. خود فيلم هم همينطور. در اوج خونريزي و ويراني ، عشق موج مي زند. عشق انسان به انسان . عشق انسان به زندگي. عشقي كه قرباني جنگ مي شود و با اين حال تنها انگيزه براي جنگيدن است. و براي انسانهاي متفاوتي كه هيچوقت در فيلمهاي جنگي جايي در جبهه نداشتند و در اين فيلم دارند. به نظر من ‹‹ مزرعه پدري ›› فيلم فوق العاده اي بود . با موسيقي عالی و بازي های بيادماندنی .. طولاني اش نمي كنم. فقط يادتان باشد كه در اين فيلم قرار است جنگ را ببينيد. مرگ را. ويراني را. ممكن است جايي از فيلم ببٌريد. بخواهيد بلند شويد و از سالن بياييد بيرون. نفستان بند بيايد. گريه كنيد. اما تمام اينها به تماشا كردن يك روي ديگر سكه مي ارزد. روي ديگر سكه را ببينيد.

‹‹ مزرعه پدري ›› را از دست ندهيد..

 

+ آهو ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

.

.

فكر مي كنم از اينجا كه هستم دستم را دراز كنم و يك مشت ماسه بردارم و بپاشم توي آسمان. يا بروم لب لب دريا. آنجا كه موج و ساحل همديگر را در آغوش مي كشند و ديري نمي پايد كه از هم دور مي شوند.. و دوباره و دوباره .. تا آخر دنيا .. اين ماجرای موج و ساحل؛ خاک و آب گيجم کرده. خواستم به آدمها تعميمش بدهم. ولی هر چه نوشته بودم با يک ديليت از بين بردم. فلسفه ای ست كه هيچ طوري براي هيچ كسي نمي توانم تعريفش كنم. يك چيزي ست توي قلبم. و كسي بايد باشد تا اين را از قلبم بخواند. اين دوباره ها را تا آخر دنيا .. پس بهتر است كه بگذارم و بگذرم و كار را بسپارم به كاردان ..

اينها را كه نوشتم چقدر دلم براي دريا تنگ شد ..

.

.

 

گاه حس می کنم هجر ـ اين تلخ رويداد نامراد ـ را دوست می دارم. در پس هجر دلتنگی است و « بيا تا قدر يکديگر بدانيم ».

وبلاگ ما بی چرا زندگانيم.

 


 

+ آهو ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

 

يادم باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهايی ست.

 

 

 

+ آهو ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

دخترك هوس كرده خاطره بنويسد ! آن هم از شبي كه من پيشش نبودم. غم فراق انگار كار خودش را كرد! فرداش كه آمدم خانه خاطره اش را با اجازه ي خودش خواندم:

‹‹ امشب كه با كار و بارِ مامان جون خوابم برد. ولي نمي دونم فردا شب با كي خوابم مي بره. فلن(فعلا) كه مامان رفته خونه ي خاله نسرين. فلنم (فعلا هم) برنمي گرده. ››

کلی ذوق کردم و تشويقش کردم كه حتما به اين کار ادامه دهد( انگار خودم كه ادامه دادم چه گلي به سرم زدم!). ديشب كه بي خوابي زده بود به سرم رفتم سراغ كتاب خواني. دخترک هم دفترچه اش را برداشت و گفت مي خواهد خاطره بنويسد. چند دقيقه گذشت و با دلخوري دفترچه را بست و روي تختش دمر شد. پرسيدم<چي شد؟> گفت:< نمي دونم چي بنويسم.> گفتم: <خوب ننويس. زور كه نيست. هر وقت دلت خواست بنويس.> گفت:< آخه چي بنويسم؟> گفتم:< از كارايي كه امروز كردي. حتي يه جمله هم بنويسي بسه.> با دلخوري گفت: <خوب نوشتم ديگه. اما فقط يه جمله شد.> گفتم: <مي شه بخونم؟> اجازه صادر شد! دفتر را باز كردم. با خط درشت نوشته بود:

‹‹امروز كيك تولد مامان تازه تمام شد.››

پ.ن.براي اطلاع بيشتر از خاطره ي آخر به پست قبل مراجعه شود!!

+ آهو ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

جمعه بيستم شهريور.

ديشب با يك كيك كوچك از دست مادر غافلگير شدم و شمع فوت كردم. بعد هم آهنگ مبتذل گذاشتيم و با دخترك رقصيديم و يك نقاشي قشنگ هم از او هديه گرفتم و كيك خورديم و خودم را زدم به بي رگي و به فراموشي ِ گذشتن يك سال ديگر از فرصتي كه براي زندگي كردن دارم .. يك جور خلسه براي خودم ساختم. يا خودش آمد سراغم نمي دانم. امروز هم تا شب خانه ماندم. تا ظهر خوابيدم. بعد با دخترك سر و كله زديم و لوازم تحرير رنگارنگش را مثل بچه ها باز كرديم و بچگي كردم. بعد يك نهار مخصوص به مناسبت امروز خورديم. بعد از نهار هم دنبال چند مقاله گشتم كه بايد تا ديروز تحويل مي دادم و تنبلي كرده بودم. اما بعد از كمي گشتن ديدم نه نمي شود. سرم را گذاشتم و دوباره خوابيدم. انگار كه امروز دنيا از چرخيدن ايستاده باشد. حتي منتظر هم نماندم تا دوستان مجازي به من تبريك بگويند و من آمارشان را جمع كنم! كه اگر نگفتند دنيا روي سرم خراب شود و فكر كنم هيچكس مرا دوست ندارد و اينجا غمنامه بنويسم ! انگار اقتضاي سن است. سراغ هيچكس نرفتم. غير از دو سه تا از دوستان واقعي هم كسي سراغم نيامد. همه چيز خوب و معقول گذشت. معقول و بدون هيچ تملق و شلوغ بازي. فكر كنم همين هم كافي باشد. بله كافي بود. و از همه مهمتر دعوت دوستانه ي تو براي امشب كه صادقانه موكولش كرديم به يك وقتِ ديگر هم كافي بود تا بدانم به يادم هستي و آرام باشم ..

غروب هم كمي به جمع و جور كردن ريخت و پاش هاي اخير و كمي به كار و كمي به مطالعه و وبگردي گذشت. بالاخره مقاله ها را هم پيدا كردم و فرستادم. ديروز از نمايشگاه يك كتاب كوچك با نام ‹‹ مفاهيم اوليه بورس به زبان ساده ›› خريده بودم. امروز نگاهي به آن انداختم . فكر كنم كمي زمان و كلي سر و كله زدن مي خواهد تا بتوانم از چند و چون مفاهيمش كاملا سر دربياورم. كه البته اين كار را خواهم كرد. آن هم نه به تنهايي .. تجربه جالبي ست.

خلاصه اين كه امروز هم يك روز ديگر از روزهاي خدا بود. تنها تفاوتش در اين بود كه من خيلي خوابيدم ! و البته يك تفاوت ديگر هم داشت. امروز روز تولد من بود !

+ آهو ; ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

از همين صندلي جلوي ميز كه رويش نشسته ام تصوير كامپيوتر را با كتابهاي دور و برش و تمام خرت و پرت هايي كه دورم را گرفته اند زوم مي كنم توي لنز و تيك.. حالا ديگر قابل تجسم مي شوم ..

روي نيمكت پارك نشسته ام و دخترك رفته سرسره بازي .. كتاب را از توي كيفم درمي آورم اما نه براي خواندن.. مي گيرمش جلوي تيغ آفتابي كه موقع غروب كردن هم مي سوزاند ..

از اين طرف غلت مي زنم به آنطرف.. دلم مي خواست باز مي خوابيدم.. دلم مي خواست يك شبانه روز مي خوابيدم.. نه براي رفع خستگي.. بلكه براي فراموشي .. كي بود مي گفت انگار مخم را كرده اند توي مخلوط كن و روشنش كرده اند!!؟

جوري راه مي روم كه صداي پاشنه ي كفشهايم بپيچد روي سراميك هاي شركت.. اين هم نوعي اعتراض است خوب.. خنديدن هم اعتراض است.. شير را با خونسردي تمام جلوي چشمان قرمز شده از حرص آقاي ع هورت كشيدن هم نوعي ديگر ..

وقتي دارم كارت شناساييم را مي دهم به نگهباني ، آستين هايم را مي دهم پايين و مقنعه را مي دهم جلو. خودش هم خنده اش مي گيرد.. خوب همان سردرِ رياست جمهوري كافي بود كه زهره ام آب شود و اين كار ها را بكنم..

آقاي ذ تند تند حرف مي زند و من سرم را تكان مي دهم. اما حواسم به پنجره ي پشت سرش است. نيمه باز است و برگهاي سبز درخت توي خيابان آمده اند داخل .. يعني آقاي ذ هم اين زيبايي را مي بيند .. گمان نمي كنم..

دختر ها و پسر هاي بزك دوزك كرده ‹‹رايس›› را اشغال كرده اند. ما هم نشسته ايم آن وسط و با نسكافه گلد «‌ كلوچه ي فومني ›› را كه از يك نانوايي خريده ام مي خوريم !!

من چند پاره شده ام .. پاره اي از من مثل دختربچه ها بي قرار مي شود و پاره اي از من براي دخترك تخم مرغ عسلي درست مي كند و پاره اي از من ..

پشت ويترين كانون پرورش چشمم مي خورد به عنوان كتاب ..‹‹ آهو جان » . خوب هيچي ديگر. مي خرمش.

+ آهو ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

*راستش خيلي خيلي ممنونم از توجهي كه به پست قبلي داشتيد. حالا آنقدر به من شركت و گرافيست معرفي شده كه مانده ام چه كنم! اما كمي فرصت مي خواهم. سراغ تك تكشان خواهم رفت.

*اين روزها فرصتم برای نوشتن كم شده. خواستم از قرباني شدن صدها كودك به كدامين جرم و كدامين گناه بنويسم. نتوانستم.. خواستم از عاطفه بنويسم. نتوانستم..خواستم از ‹‹شمعي در باد›› بنويسم. ترجيح دادم ننويسم.. خواستم از هياهوي درونم بنويسم. ترسيدم.. خواستم از زندگي بنويسم. ياد اين ايميل افتادم كه چند روز پيش گرفتم:

از اين كه بعد از مدتها باز هم براي شما نامه مي نويسم خوشحالم. هر چند در اين غيبت چند ماهه خواننده وبلاگ شما بوده ام و نوشته هاي جاندارتان را كه بي تابي و آتش زيستن در آن موج مي زند دنبال كرده ام. گاهي در پيش پا افتاده ترين لحظات زندگي روزمره حقايقي را مي توان يافت كه در خروارها كتاب يافت نمي شود. اين چيزي است كه از نوشته هاي شما ياد گرفتم. بيش از اين اما وقتتان را با حرفهايي كه بيشتر از چند خطش حوصله آدم را سر مي برد نمي گيرم.قصدم بيشتر سلام بود و احوالپرسي از يك دوست نديده و نشناخته ..

مي داني چيست دوست نديده و نشناخته.. من هم از اين ايميل يک چيزی ياد گرفتم. ياد گرفتم كه دوستي مرز ندارد. و ياد گرفتم هنوز هم وقتي از سر دلتنگي و خوشحالي يا غم و شعف يا خشم و عصيان روي اين صفحه ي سفيد خالي مي شوم مي توانم به اين فكر كنم كه كسانی ، جايي هستند كه مرا مي شنوند. آنوقت باز مي توانم آرام بگيرم و با دلتنگي و خوشحالي و غم و شعف و خشم و عصيانم بسازم و از نو زندگي كنم ..

* و ديگر اين كه .. من حتي وقتي از خوشحالي ذوق زده مي شوم و مي خندم يا وقتي از ترس زبانم بند مي آيد و لكنت مي گيرم يا وقتي از عصبانيت بغض مي كنم و وسط ابروهايم خط می خورد و پره های بينی ام گشاد می شود باز هم دارم درس مي گيرم .. حتي فكر كنم درسش به پنج بار رفتن به آن اداره كذايي طبقه چهارم و جور استاد هم بيارزد !

* و آخر اين كه .. از وبلاگستان چه خبر !؟

+ آهو ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

يك خواهش

اول :سلام. احوال تان خوب است؟ دماغتان چاق؟

دوم :خوب از قديم گفته اند سلام گرگ بی طمع نيست. حالا من هم بروم سر اصل مطلب:

ممكن است يك گرافيستِ خوب كه در كار ساخت لوگو و كارت ويزيت وارد است يا آشنايي يا شرکتی سراغ دارد برايم پيغام بگذارد يا ايميل بزند؟ دستمزدِ کارفراموش نخواهد شد. ممنونم.

امضا: آهو گرگ زن!

+ آهو ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

شايد هم داستان باشد

ديشب خيلي دير خوابيدم. او نبود. تنها بودم تقريبا. وقتي كه نيست خانه در سكوت مرگ فرو مي رود. آنوقت است كه فكر مي كنم چطور مي توانم بدون او زندگي كنم. آنوقت دوباره فكر مي كنم چطور مي توانم با او و با تو ادامه دهم. انگار شما هر كدام توي يكي از زواياي ذهنم ايستاده ايد و من براي رسيدن به هر كدامتان از آن يكي دور مي شوم. و وقتي با هر كدام از شما هستم دلم براي آن يكي تنگ مي شود. ولي يك تقارن ملموس اين ميان حس مي كنم. مثل عقربه هاي ساعت وقتي يكي شان روي دوازده ايستاده و آن يكي روي شش. از هم دورند ولي باز در چرخش مدامشان به هم مي رسند. اتصالي نا منفصل دارند. تقارني معجزه آسا. آنوقت ديگر مثل احمق ها نمی گويم که کاش دو نيمه بودم. بلکه به اين اتصال ايمان پيدا می کنم.

ديشب توي تختش خوابيدم. سرم را كردم توي بالشتش و بو كشيدم. بوي تنش را مي داد. بعد با احساس آرامشي از استقلال چشمانم را بستم. ياد آن شبي افتادم كه توي تخت تو خوابيدم. آن شب كه تو بودي و من. آن شب كه تو داشتي كار مي كردي و من از زور خستگي نتوانستم بيدار بمانم. يادت هست حتما. تخت تو را هم آن شب بو كشيدم. آنجا هم بوي تن تو را مي داد. و من با ولعي وصف ناپذير خودم را سپرده بودم به تختت و آرزو مي كردم شب تمام نشود .. وه كه چه لذتي داشتم آن چند ساعت كه با بوي تنت هم آغوش بودم ..

نمي دانم چرا امشب عشقم كشيد اينها را بنويسم. كار ترجمه ام را انجام ندادم و طرحي را كه قرار بود تمام كنم ، نصفه مانده. اما اينها را نوشتم. نمي دانم اين احساس كه وقتي تو را نمي بينم كلافه هستم و دلتنگ اسمش چيست.. شايد همين حس كه نمي دانم اسمش چيست ، باعث شد بنويسم.

ديشب خوابت را ديدم. من و تو دست در كمر هم انداخته بوديم و تنگ هم در خيابان راه مي رفتيم. هيچكس با ما كاري نداشت. آنقدر به هم نزديك بوديم كه هنوز هم وقتي چشمانم را مي بندم جاي بازوان تو را روي فرورفتگي پهلوهايم احساس مي كنم.سرخوش بوديم و آرام قدم مي زديم. در خيابان هايي كه آشنا نبودند. ميان مردماني كه نمي شناختيمشان. بعد رفتيم توي جايي مثل هتل. اتاقهاي مختلف را يادم مي آيد ولي جزئيات را نه. آنوقت تو رفتي سراغ كارهايت. توي تاريكي شب بود انگار و من آمده بودم دورتر و تو به كاري مشغول بودي. گوشه ي اتاقي كه در آن نشسته بودي سرت پايين بود و با آدمهاي غريبه حرف مي زدي و چيزي مي نوشتي .. يا مي خواندي .. درست يادم نيست.

من اين طرف تر با چشمانم تو را دنبال مي كردم و منتظرت بودم. حس شيريني بود. كنارم نبودي ولي مي دانستم مي آيي. نمي ترسيدم. باورت داشتم.

وقتي بيدار شدم صبح بود و ديرم شده بود. و يادم افتاد كه دادگاه دارم. حال عجيبي پيدا كردم. خواب و بيدار بودم. با دلخوري از تخت كنده شدم ولي انگار هنوز داشتم توي راهروي آن هتل ناشناس انتظارت را مي كشيدم ..

 

+ آهو ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

 

شهريور ماه من است.

اما هيچ حس خاصي نسبت به آن ندارم. نه دوستش دارم و نه از آن بدم مي آيد. مثل بقيه ي روزها و ماههاي سال آنقدر سريع مي آيد و مي رود كه مثل هميشه غافلگيرم مي كند.

شهريور ماه يادآوري ست. يادآوريِ آخرين ماه تابستان با تمام شور و هيجانش كه از روزهاي مدرسه در من مانده. روزهاي بلند تابستان آخرين نفسهايشان را مي كشند و جاي خود را با غروبهاي زودهنگام پاييزِی که در راه است تاخت مي زنند. مرا ياد بزرگ شدن مي اندازد. ياد مسئوليت. مثل غروب هاي جمعه مي ماند. هم دلگير مي كند و هم دلهره ي آغاز در آن است. آغاز دوباره ي بخشي ديگر از زندگي..

شهريور ماه سنبله است. زني با گيسوان بلند و شاخه سنبلي در دست. آه چه شاعرانه ! نمادش كه چنگي به دل نمي زند. لا اقل در اين لحظه ي بخصوص نمي زند. مي توانست چيز ديگري باشد. مثلا يك اسب يا يك درخت. چرا كه نه ؟ مي توانست درختي باشد كه ريشه در خاك دارد و با تنه اي محكم درست وسط يك چمنزار سبز شده. و به تمام شاخه هايش پارچه هاي رنگي گره خورده اند. پارچه هاي نذر..

يا مي توانست اسبي باشد سركش كه در دشت مي دود ..

حالا اين زن با گيسوان بلند و شاخه سنبلي در دست نماد چيست خدا مي داند. شايد هم نماد هيچ چيز نباشد. شايد اين زن فقط اسب سركشش را در دشت رها كرده و خسته از يك راهپيمايي طولاني ، نزديك درختِ تنومندِ وسطِ چمنزار نشسته و پارچه هاي رنگارنگ رقصان روي شاخه ها را مي شمارد .. پارچه هاي نذر ..

فردا هم رسيد.

فرداي غافلگير كننده.

+ آهو ; ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

 

وقتي زندگي سخت مي گيرد ، تازه مي فهمم كه هنوز خيلي چيزها هست كه بايد ياد بگيرم.

 

+ آهو ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

روز بسيار خوبي داشته ام. از صبح مدام خبرهاي خوب و اتفاقات خوب را پشت سر گذاشتم. آرامش عجيبي احساس مي كنم. اصلا دلشوره ندارم. اصلا. آرامبخش هم نخوردم. چند ديدار خوب هم با كساني كه دوستشان دارم داشته ام. شام هم جايي مهمان بودم كه خيلي خوش گذشت. براي فردا هم برنامه اي ترتيب داده ام كه از امروز هماهنگش كردم و جوابش را هم گرفته ام. الان هم كه اينجا نشسته ام خوب خوبم. به خاطر احساساتي كه نمي توانم كنترلشان كنم حرص نمي خورم. به خاطر احساساتي كه نمي خواهم و به سراغم آمده اند عصبي نيستم. هيچ چيز از كنترلم خارج نشده و احساس بدی هم نمي كنم. اصلا تمام افكارم مرتب و منظم در مغزم جا گرفته اند و منتظر فرمان منند. خلاصه كه همه چيز بر وفق مراد است و هيچ غمي نيست ..

هيچ

غمي

نيست

.

.

هيچ.

خوب خوبم.

دلشوره هم ندارم.

بغض هم.

+ آهو ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

شرمنده ي روي تمام دوستاني كه مي آيند اينجا و قدم روي چشم دل من مي گذارند .. اين روزها آهو  كم پيدا و بي معرفت شده .مي داند.

اما اين طرف مونيتور (يعني جايي كه من اكنون نشسته ام !) يك ماده شير زخمي هست كه فرصت سرخاراندن هم ندارد. پا روي دمم گذاشته اند. كمر درد گرفته ام انقدر راه رفته ام و پله بالا پايين كرده ام. باز لطف تو هست كه خستگي اين روزها را از دوشم بر مي دارد و قوت قلب مي شود. وگرنه خسته تر از اين مي شدم كه هستم.

نمي دانم مشكل كجاست. اما انگار خودم هم كمي سرم درد مي كند براي هيجان! آخر نمي توانم ببينم 170 سانتيمتر قد و 70 كيلوگرم گوشت و استخوان و مابقي! ناديده گرفته مي شود يا گمان مي شود كه چون صاحبش زن است مي شود هر جور كه شد باهاش تا شود و آدم صدايش هم در نيايد. دور از جان همه ي عزيزان! ر‏م مي كنم. خشمگين مي شوم. البته وسط خشم و شلوغ کاری هم خسته مي شوم. از اينكه مي بينم وارد يك بازي كثيف شده ام كه مدام بايد كارت جديد رو كنم. و مدام درون باتلاق خودخواهي و منم منم بيشتر فرو روم. اما نمي شود كه دست رو دست گذاشت و تماشا كرد تا ديگران بزنند و بروند. هميشه هم كه نمي شود ساكت ماند و حساب را گذاشت براي روز آخرت! گاهي اوقات هم بايد به يك بازي‏ِ نه چندان دلخواه ادامه داد. نه براي برنده بودن يا بازنده بودن. براي به ياد آوردن اين حقيقت كه « من هم حق دارم ».

هميشه هم که اينطور نيست. مي توانم آرام آرام باشم. می توانم ساعتها آرام اينطرف و آنطرف بچرخم و حتي خواب نيمروزي را هم پاره نكنم. طوري كه فقط صداي نفسهايم باشد و صدای حركت اندامهايم كه هوا را جابجا مي كنند و شايد هم زمزمه اي .. مي توانم آرام باشم وقتي به رسميت شناخته مي شوم .. وقتي دوست داشته مي شوم .. وقتي دوست دارم .. وقتي همانجايي هستم كه بايد باشم .. تو مي داني ..

اما اين روزها در وانفساي پوست انداختن زير آفتاب داغ تابستان و زير هجوم تمام اين احساسات متضاد ، آرام و قرار ندارم. آرام و قرار ندارم..

يک اعتراف خصوصی: سالها بود كه خاطره ها خاكستري بودند. از اداره ها و سازمانهاي بي در و پيكري كه از خوب يا بد زمانه هميشه با آنها سر وكار داشته ام. با راهرو هاي كثيف و تاريك و وهم آورشان و با آدمهايي كه تا سرحد انزجار آزارم داده اند و با رفتار و گفتارشان آنقدر روحم را خراشيده اند كه گفتني نيست. ديروز اما روز متفاوتي بود. خيلي متفاوت .. و من فهميدم كه چرا خاطره ي من ديروز رنگي شد .. ديروز نظام طبيعت حاكم بود !

+ آهو ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۳
    پيام هاي ديگران ()