آهــــــو

 

خدا

سلام خدای خوبی که همین دور و برهایی. توی جوراب گلوله شده روی زمین یا جایی بین نقطه ی تلاقی ستاره های این آسمان درندشت. یا توی قلب بادکرده ی پرطپش زن یا روی سنجاق سر فیروزه ی عروسک کنار آینه. کسی چه می داند. شاید هم توی قلب باد کرده ی پر طپش مردی هستی که آرام زمزمه می کند" می ..خو.. بد..نی...یک...از...عزی ..ترین.. عز...ن...ز..گی...من....هس...ت...و...خ...هی...م...ند.." یا شاید هم در شوک دوروزه ی زن خانه کرده بودی. شوکی که سرانجام مثل آب روی آتش فرو ریخت و باران بهار شد روی گونه های استخوانی اش. یا شاید هم روی یکی از گوشواره های چلچراغ آن سقف بلند بودی که گامهای لرزان زن روی فرش قرمز رنگی که به آن نور می پاشید پیش می رفت. به کجا؟ کسی چه می داند ..

 

نگاه

متاسفم آقای باستر کیتون! چسبيده به ديوار. باید به ابروان هشتی تان نگاهی انداخت و کلاه لبه دارتان را کمی عقب تر گذاشت بلکه خوش قیافه تر به نظر برسید. تازه اگر خدای زن توی چشمان منتظر شما هم خانه کرده باشد شاید مرحمتی شود و در افقی که مدتهاست به آن خیره شده اید یک دسته گل نرگس بروید. یک دسته گل نرگس وحشی که از ناچاری گل نرگس نیست. کسی چه می داند .. شاید زن هم روزی می خواسته یک دسته گل نرگس وحشی باشد ..

 

بودا

بودای عزیز من پروانه ای بر شانه ی کودکی ست که در نیزارها به دنبال گنج می گردد. و در جنگ و هیاهو به دنبال شاخه ی زیتون. یا در حیاط بزرگ خانه ای در کویر سوار بر اسب جادویی نامرئی اش می شود و پيتکو پيتکو کنان حیاط را در دنیای خود فتح می کند. یا با آرزوهایی واقعی در دنیایی خیالی مثل بزرگسالی خیالی بازی می کند. کسی چه می داند ..

 

 

شیر نسکافه ی غلیظ

در این روزهای کشدار بی پایان و آغاز هم روی تخت دراز کشید و کتاب خواند. در سکونی سنگین که معلوم نيست برای چه و از کجا آمده. هیاهوی درون را مگر می شود با تورق صفحات سفید کتاب جلد نارنجی آرام کرد. یا مگر می شود هیاهوی زندگی پشت این دیوارها را با سکون مرموز قلب تاخت زد. قلب باد کرده ی پر طپشی که انگار همه ی این سی و اندی سال را چوب حراج زده. سی و اندی سال تلاش و تلاش و اشک و لبخند. و چند سال دیگر اشک و لبخند و تلاش و تلاش. چند سال؟ کسی چه می داند ..

 

 

 

....

معشوق من

انسان ساده ای ست

انسان ساده ای که من او را

در سرزمین شوم عجایب

چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت

در لا به لای بوته ی پستان هایم

پنهان نموده ام

                

                                 -----------------------------------------------------

+ آهو ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۳٠

 

وبلاگی که آپدیت نشود به درد جرز لای دیوار می خورد!!

 

                                         ---------------------------------------------

+ آهو ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

 

گاهی اوقات کلمات جای خود را به تماس آرام دو دست می دهند. همیشه که نباید چیزی گفت. وقتهایی هست که سکوت از هر سخنی گویاتر است ..

 

                                                  

                                                ------------------------------------------------

+ آهو ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

عکسها و فیلمها و صداها در واقع کار زیادی نمی کنند .. باید خودت زیر آن طاق بلند بایستی و بالا را نگاه کنی طوری که سرت گیج بخورد از عظمت سقفی که بالای سرت است و از طرح پر ِ طاووسی که از تابش نور به کاشی های بلند طاق در چشمانت منعکس می شود. باید برودت هوای نیمه تاریک محرابها را زیر پوستت حس کنی و پشت سنگ مرمر یک تکه ی ضریح مانند بایستی و دستانت را به حرکت در آوری و سایه اش را این طرف سنگ با چشمان خودت ببینی. باید رنگ آبی کاشی ها به اوج آسمانها بکشاندت. باید انعکاس امواج صوت که هفت بار در فضای دهلیز می پیچند و مو بر اندامت راست می کنند اشکت را دربیاورد که تو هیچی در برابر عظمت این دیوارها و گنبدها و محرابها و طاقها و چهلستونها. باید روی سی و سه پل بایستی و زاینده رود آرام و سنگین زیر پاهایت بخرامد. باید خودت را گم کنی لابلای پستوهای بازارچه های میدان نقش جهان. باید بروی توی سقاخانه ی کوچه ی پشتی میدان تا معنی راز و نیاز و توکل را بفهمی. باید از تالار موسیقی عالی قاپو به ترنم صدایی گوش کنی که زمانی از پشت دیوارها و درها و شیشه ها با دستانی ظریف از سازی ظريف برمی خاسته و گوش هایی را می نواخته و اندامهایی را به رقص وامی داشته. باید در راه پله های مارپیچ عمارت هشت بهشت باشی تا خنکای نسیم دهلیز از میان پله های خاک خورده ی بلندش صورتت را بنوازد. باید سکوت سنگین طاقهای بلند مسجد عتیق پشتت را بلرزاند و دست بکشی روی ستون های هزارساله که آرام بر جایشان ايستاده اند تا ترس و احترام همزمان تو را بر انگیزند. باید به سرنوشت این آجرها و ساروج ها و کتیبه ها گوش دل بسپاری ..

سالهاست این بناها چشم ها را خیره کرده و قلبها را لرزانده.

اما تو در برابر این شاهکارهای خاموش زانو می زنی تا بتوانی امضای فروتنانه ی خالقشان را آنهم روی پایین ترین سنگ جلوی محراب بخوانی:  "حسن معمار. محتاج رحمت خدا "

 

اصفهان- فروردین 84

 

 

                                                      --------------------------------------------

 

 

+ آهو ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱۱

 

توهم صورتی

 

می روم سفر.

خوک کوچک صورتی را هم با خود می برم تا وقت دلتنگی با انگشتان کودک درونم شکمش را بفشارم تا جیغی بزند. آنوقت کودکيِ من از روزنه ی چشمان خندان عروسک به من بنگرد و حسی غریب از یادآوری کودکی دخترک به سراغم بیاید.و حسی غریب تر از تصور لحظه ای که شکم خوک را  می فشارم تا جیغی بزند تا شاید کودکی دیگر بخندد .. 

 

دست هایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد. می دانم.

 

 

                                                             ------------------------------------------------------

 

 

+ آهو ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

بهار در من

 

شب ها و روزها را در آرامشی مرموز می گذرانم. آرامش قبل از طوفان است.می دانم. دلم برایت تنگ می شود. خصوصا این روزها که دخترک هم نیست. از کنار آدمها و مغازه ها می گذرم و یادم نمی رود که تنها هستم. در خنکای غروب امتداد خیابان بلند را آرام آرام با پای پیاده طی می کنم. می گذارم یادت سرتاسر وجودم را دربر بگیرد و با خودم فکر کنم که تمام این مدت خواب نبوده ام گرچه همه چیز مثل خواب و خیالی بیش نيست. می دانی؟ معجزه با من است. کنار من گام برمی دارد و برقش چشمم را روشن می کند و من این همه خوشبختی را چه صبورانه تاب می آورم. گفتم عیدت مبارک وقتی گفتی داشتم راديو پيام را می گرفتم. از ميان کابلهای عايق مسی گذشتيم. به همين سادگی.

این روزها گاه بی خیال و گاه آشفته انتظار می کشم. روزها با سرعت می گذرند و لحظه هایی که زمانی از من فاصله داشتند سر می رسند. لحظه هایی که باید سربرسند حتی اگر نخواهم. لحظه های سخت تصمیم های سخت که هرگز رهایم نکرده اند تمام این سالها. از زندگی گریزی نیست. هیچ وقت نبوده. از این ملغمه ی هزار رنگ. و از زیبایی هایش .. ببین باز بهار آمد و هوای بهارنارنج و رخوت بعد از ظهرهای بلند تهران رسید. بهار آمد و یاد کوچه ی نیلوفر میان کوچه پس کوچه های شهر که يک شب بهاری از کنارش گذشتیم. شبی و شبهایی که گذشتند و یادشان نگذشت. تو که نیستی یادت را برمی دارم و می روم تن بسپارم به آرامش زاینده رود و کاشی های آبی رنگ. به بیابانها و کوههای استوار که آرام و خاموش سالهاست نشسته اند و ما آدمهای کوچک را تماشا می کنند. به ماءمن تک درختی که توی دل کوه رشد کرده و تنهای تنهاست . به نقش های معمار پیری که دور از هر جار و جنجال سالهای عمرش را در کنده کاری اسلیم های دیوارهايی گذرانده  که تنها عشق چراغ راهش بوده.

من اين بار لابلای سبزه ی سبز و تنگ بلور ماهی و تخم مرغهای رنگارنگ دخترک دنبال نشانه ای گشتم. لابلای اشکها و لبخندهای تحویل سال. لابلای نقشهای ترمه ی مادر. و شیطنت های دخترک که عید تنها مال اوست. حافظ را باز کردم وقتی بهار آمد. توی دلم بارها خواندم یا مقلب القلوب و الابصار یا محول الحول و الاحوال یا مدبر اللیل والنهار حول حالنا الی احسن الحال. سالهاست که با حوصله و امید این جملات زیبا را خوانده ام. سالهایی که رفتند و سالهایی که آمدند و من هر لحظه اش را طوری دیگر مشق کردم و مشق کردم. و هر سال که گذشت بیشتر فهمیدم که  بهای " طوری دیگر مشق کردن " این همه سنگین است ..

اما گفته بودم که از زندگی گریزی نیست. از مشق کردن. از امید داشتن. از ایمان داشتن. و از دوست داشتن.

 

 

 

                                       ---------------------------------------------------------------------------

 

 

+ آهو ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٤
    پيام هاي ديگران ()