آهــــــو

 

تنها آتش نه

 

آري، به خاطر دارم

چشمان بسته ات را

انباشته از روشني سياه

تن ات را چون دستي گشاده

چون خوشه ئي سفيد از ماه

و لذت را

آنگاه كه آذرخشي مي كُشدمان

آنگاه كه تبري زخم بر ريشه مان مي زند

و برقي آتش بر مويمان مي افكند

 

و آنگاه كه

آرام به زندگي بازمي گرديم

با زخم هايي بر تن

گويي از اقيانوسي بيرون آمده ايم

از كشتي غرق شده اي

در ميان صخره ها و خزه هاي سرخ

 

اما

يادهاي ديگري نيز هست

نه تنها گل هايي برخاسته از آتش

بلكه جوانه هاي كوچكي

كه به ناگاه سر مي زنند

زماني كه در قطارم

يا در خيابان ها

 

تو را مي بينم

دستمال هاي مرا مي شويي

جوراب هاي مندرس مرا

از پنجره مي آويزي

و قامت تو كه

سراسر لهيب لذت بر آن مي افتد

بي اينكه ويرانت كند

بار ديگر

همسر كوچك

هر روز ِ من،

 

بار ديگر انسان،

انساني فروتن

با فقري پرغرور

آنگونه كه بايد باشي

نه گل سرخ ظريفي

كه به خاكستر عشقي افسرده شود

بلكه تمامي زندگي

تمامي زندگي با صابون و سوزن

با بوي آشپزخانه كه دوستش دارم

و شايد هرگز آن را نداشته باشم

و در آن

دستان تو در ميان سيب زميني سرخ كرده

و دهان سرودخوانت در زمستان

تا گوشت سرخ كرده برايم مهيا كني

براي من سعادتي جاودانه

بر زمين خواهد بود.

 

آه زندگي من،

اين تنها آتش نيست كه در ميان ما ميسوزد

اين تمامي زندگي ست

داستاني ست ساده،

عشقي ست ساده،

از يك زن و يك مرد

مثل همه

 

پابلو نرودا

1972

 

 

+ آهو ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

امشب از خوشحالي گريه كردم و تو ديدي. از خوشحالي بود مي دانم. از خوشحالي و خوشبختي بود. من به اين لحظه هاي كوچك خوشبختي زنده ام. اما ساعتي بعد زير نم نم باران از خشم بود كه مي گريستم، و تو نديدي. بايد از جايي كه دوست داشتم مي رفتم. و اين مرا غمگين و خشمگين مي كرد.. من زنِ لحظه ها شده ام. آينده چه معنايي دارد اين روزها نمي دانم.. من زنِ لحظه ها شده ام. هر لحظه هزار پاره.

 

 

+ آهو ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

شهر فرنگ

 

باور كن اول دست خودم نبود. وارد محيط آنجا كه شدم باز هوايي شدم. باز ياد تمام زحماتي افتادم كه در اين دو سال كشيدم و حالا انگار بايد به زور فرزندم را تحويل يكي ديگر می دادم. باز بچه شدم. باز حس مالكيتم گل كرد. حتي به سرم زد پيشنهادشان برای حضور پنج شنبه ها را قبول کنم. بعد پسر آقاي م كه از بوي گند بدنش مجبور شده بودم خودم را حتی الامکان از ميزش دور نگه دارم گفت: راستی آقاي ت می گفتند شما مطلقه ايد! جا خوردم. پيرمرد شناسنامه مرا براي ضمانت بانكي برده بود و ظاهرا" جلوي دهانش را نگرفته و سوژه به اين جالبي هم كه حيف است بي سر و صدا بماند! كمي با پوزخند نگاهش كردم و گفتم خوب؟! گفت هيچي فقط در تاييد حرفتان كه گفتيه بوديد پول مجوزتان را زودتر لازم داريد گفتم. جواب دادم متاهل بودن يا مجرد بودن يا هرچه شما اسمش را مي گذاريد هيچ ارتباطي به پول ندارند. در هر حالت پولم را زودتر از موعد از شما مي گرفتم. حرف را عوض كرد و من كم مانده بود ميز جلوي رويش را بكوبانم توي سرش. اما در كمال خونسردي كارم را تمام كردم و آمدم خانه. با خودم فكر كردم عجب پوست كلفتي شده ام.مثل كرگدن.

 

نوشته هاي ن را بي سر و صدا مي خوانم و دلم آتش مي گيرد. آنجا كه مي گويد" او برادر كوچك من بود" تحمل نمي كنم و بغضم مي تركد. آدرس وبلاگش را اينجا نمي گذارم شايد نخواهد شناخته شود. خواهرم همين روزها از خانه اي كه يادگار بودن و رفتن علي را در خود دارد اسباب كشي مي كند. و اين روزها انگار همه مان داريم چيزي را از دست مي دهيم. فراي چيزهايي كه از دست داديم. مي خواهم قبل از تخليه كامل خانه  بروم آنجا و از اتاق علي خداحافظي كنم.

 

آهنگ هاي ده بيست سال گذشته را با هم يكجا گوش كردم و كم مانده بود پس بيافتم. فكرش را بكن Suzana , Hello, Unbreak my heart با هم توي گوشت فرو روند و نداني با هجوم خاطرات چه كني.

 

خنده دارتر از همه اين كه فردا نهار در شركت آبگوشت داريم. يك نهار برنامه ريزي شده از لج اين كه پنج شنبه تعطيل نيستيم! آنهم دست پخت خانم مدير آبدارخانه. حالا تعطيل نبودن و آبگوشت خوردن چه ارتباطي به هم دارند خودمان هم نفهميديم.

 

چند روز پيش مقاله اي خواندم با عنوان "سرپرستان بي سرپرست". باشه ناله نمي كنم. اما دلم مي خواهد حرف بزنم.مقاله از مشكل هميشگي زنان سرپرست خانوار مي گفت. البته كنارش هم عكس يك زن روستايي ازكار افتاده ي بقچه بر سر بود كه مثلا" تحت پوشش كميته امام است! و طبق معمول زناني مثل من كه نه تحت پوشش كميته امام هستم و نه روستايي هستم و نه از كار افتاده و در عين حال تنها سرپرست دختركي هستم كه روز به روز بزرگتر مي شود، از قلم خبرنگار محترم افتاده بوديم! فكر كنم اسم امثال من را بايد بگذارند"سرپرستان بي سرپرست مستتر!"

 

و زندگي همچنان ادامه دارد. جمعه با دخترك سرزمين عجايب بوديم و عجيب است كه چرا هميشه ميان آن همه هياهو مثل يك گربه ماده ي تنها مي شوم كه توله اش را به دندان گرفته و اين طرف و آن طرف مي برد.

 

كتابهاي " يوزپلنگاني كه با من دويده اند" و " زن در ريگ روان" را هم خريده ام تا همت كنم و بخوانم. كتابهاي جديدي نيستند اما من تا بحال نخواندمشان. داستان اول از كتاب اول پشتم را لرزاند.. {سپرده به زمين} داستان زن و شوهر پيري ست كه هيچوقت صاحب فرزندي نشده اند. وقتي خبر مرگ يك كودك را در ده مي شنوند به محل حادثه مي روند و نعش كودك غرق شده را تا پاسگاه دنبال مي كنند. روز بعد به دنبال قبركن به قبرستان مي روند و در تمام لحظات دفن كودك مجهول الهويه كناري مي نشينند و بي صدا تماشا مي كنند. آنها حالا صاحب فرزندي شده اند. و هنوز كه هنوز است دنبال يافتن اسمي براي فرزندشان هستند.

فرزندي كه مال هيچ كس نيست. فرزندي كه مرده است..

 

و اين خط آخر براي توست. خودخواهي ست اگر بگويم چه خوب كه هستي تا در كنار من باشي. بجايش مي گويم چه خوب كه هستم تا در كنار تو باشم.

 

 

 

 

 

 

+ آهو ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

*صبح توي ماشين راديو اعلام مي كند:" هفتاد درصد درختان بزرگراه هاي تهران در حالت نيمه مرده قرار دارند." زن با خودش فكر مي كند:" پس درختان هم .." تا حالا فكر مي كرد كارتن خواب كنار دفتر است كه صبح ها از سرماي هوا مثل يك تكه سنگ زير پتوي ژنده ي قهوه اي رنگ گلوله مي شود. درختان از سرما نمي ميرند اما آدمها چرا.

 

آسمان بعد از بارندگي هاي اخير فعلا" آبي ست. ابرها توي آسمان به گلوله هاي پنبه مي مانند كه با دست از هم بازشان كرده اند. وقتي دختر كوچكي بود با شكل ابرها براي خودش قصه مي بافت و دنيايي از موجودات خيالي در آنها پيدا مي كرد. اما امروز در اين صبح دي ماه كه سرما مغز استخوان را مي سوزاند شكل آدمك هاي پنبه اي ميان استرس دير نكردن و بوق ماشينها گم مي شود.

 

3 دي 1384

 

 

*دفتر خاطرات

بيست و چهارم پاييز:

ديروز به دنيا امدم

عاشق شدم، ديروز

و ديروز بود

كه من مُردم                     

 

بيست و پنجم پاييز:

امروز، زاده شدم

ظهر، عاشق خواهم شد

و غروب نخواهم مُرد تا ..

 

بيست و ششم پاييز:

كه در من زاده شوي،

با تو هستم عشق پاييزي عشاق

و .. آنگاه

هرگز پاييز نخواهد شد.

 

بيژن نجدی

 

 

 

 

 

 

 

+ آهو ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

 

این عادت همیشگی من در مورد حل و فصل مشکلات یا سوء تفاهم ها با صحبت دوطرفه و نه با قهر کردن و بر هم زدن ارتباط، گاهی اوقات هم باعث دردسر می شود انگار. همه که ظرفیتشان یکی نیست. وقتی در محیطی کار می کنی که به قول کارمند قدیمی اش قانون بکش تا زنده بمانی حاکم است دیگر کی به کی است و چه کسی منطق حرف زدن می داند؟! وقتی چند تا همکار با فاصله سنی ده سال کوچک تر از خودت داری و می خواهی هم دیسیپلین کاری برقرار باشد و هم رابطه دوطرفه، گاهی کارت سخت می شود. چند باری خواستم سوء تفاهم ها را با توجیه کردن و صحبت کردن حل کنم و اتمسفر محیط را در حالت اعتدال نگه دارم. اما راستش خسته شدم. نمی دانم تا کی ولی فکر کردم رویه قبلی را کنار بگذارم و با هر کسی مثل خودش رفتار کنم. برای خودم خیلی خوش آیند نیست که در مورد مسائل ریز و درشت عکس العملی غیر از آنچه همیشه اعتقادم بوده پیش بگیرم. اما انگار گاهی اوقات شرایط محیط ایجاب می کند که خیلی هم ایده آلیست و شسته رفته نباشم. خنده دار است در مقابل کسی که می خواهد دودره بازی کند از منطق جانبداری کنم. مثل این است که بخواهم وسط رینگ بوکس از مزايای بازی گلف روی چمن حرف بزنم!

 

+ آهو ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

زن چشمانش را باز مي كند تا بالاي سرش را نگاه كند. برگهاي بنژ‍امين بي صدا نگاهش مي كنند. اينجا، ميان ريتم يكنواخت صداي ماشينهايي كه بي وقفه از اتوبان پشت پنجره مي گذرند و سكوت بين ديوارها، به آرامشي كه دوست دارد مي رسد. يك جور خلسه مي آورد گوش سپردن به هياهوي زندگي در چنين سكوتي. انگار توانسته خودش را از چرخه اي كه با سرعت جنون آميز پيش مي رود براي لحظه اي جدا كند و از دور به اين ريتم ناتمام گوش بسپارد. انگار كه زندگي از زير پاهايش مي گذرد و او بزرگتر مي شود. و چه لذتي دارد اين لحظه هاي كوچك جاودانه.

ميز چوبي قهوه اي و صندلي هاي چوبي با تمام كاغذها و پرونده ها و يادداشت ها و اشياي قديمي روي ميز و گوي هاي درون جعبه و تابلوي گل صورتي روي ديوار كه هر از گاهي كج مي شود و ليوان و مسواك گوشه ي ميز و آدمك روي وايت برد و هوايي كه تنفس مي كند همه با او حرف مي زنند. و گلدان بنژامين .. كه برگهايش با زن آشتي اند. گلداني كه شاهد زنده ي اين شادماني كوچك است.

 

 

 

+ آهو ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٧
    پيام هاي ديگران ()