آهــــــو

 

اين نكته ي زيبا را در وبلاگ كيوان خواندم.

مي گذارم اينجا تا با هم بخوانيمش.

 

وفا

وفاداری احساسی است که خود به خود متولد می شود، نه منتی بر سر معشوق است و نه وظیفه ای برای عاشق، صرفن یک حس است، از آن معدود حسهای کامل و بالغ، از آن بلوغهای آرامش بخش، و فقط نیاز شدید به فهمیده شدن دارد، این شاید بزرگترین پاداش یک مـــوجود وفادار باشد.

 

+ آهو ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

 

وقتي از جمع هاي ناگزير فرار مي كني و پناه مي بري به تنهايي مزمن خود، گاهي احساس غرور مي كني كه هنوز هم حريمت مال خودت است. آنوقت با ژست های روشنفكرانه خودت را مجاب مي كني و شايد  اين جمله ميلان كوندرا را هم يواشکی زمزمه

مي كني:

آدمهاي مجرد مثل انسان زندگي مي كنند و مثل سگ مي ميرند.

آدمهاي متاهل مثل سگ زندگي مي كنند و مثل انسان مي ميرند.

 

اما تمام امروز که من براي راحتي مهمانانم تنهايشان گذاشتم و براي خودم چرخ زدم و خوابيدم و كتاب خواندم و پاي كامپيوتر وقت كشي كردم ديدم در تمام اين زمان طولاني اين دو انسان ميان سال مثل دو مرغ عشق كنار گوش هم نجوا مي كنند.

فهميدم عشق هم سن و سال نمي شناسد.

رفتم چيزهايي خواندم و ديدم كوندرا هم كنار همسرش نشسته بوده وقتي داشته براي ما نسخه مي پيچيده.

گفتم انگار افكار روشنفكرانه هم گاهي به درد سطل زباله ي سفيد كنار سينك ظرفشويي مي خورند.

مطمئن شدم كه نياز انسان به همدم هيچوقت تمامي ندارد.

و احساس کردم كه  اين تنهايي مزمن كه به آن مي نازيم خيلي هم افتخار نيست.

 

 

 

 

+ آهو ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

 

اين سه نفر ..

 

سه تا عكس سه در چهار نشسته اند توي كيف دستيش و  زن تقريبا هر روز جابجايشان مي كند. يك روز عكس مرد را مي گذارد زير. عكس خودش و دخترك را مي گذارد رو. از مرد خجالت مي كشد. نمي خواهد بدون خواست خود مرد او را وارد حيطه زندگيش كرده باشد . فردا دخترك را مي گذارد وسط. خودش را يكطرف مي گذارد و مرد را طرف ديگر. اما دخترك را هم نمي خواهد بگذارد بين خودش و مرد. نمي خواهد هيچ چيز بينشان فاصله بياندازد. روز ديگر عكس مرد را مي گذارد وسط و خودش را يك طرف مي گذارد و دخترك را طرف ديگر. اما باز هم نمي شود. از كجا معلوم كه قلب مرد به اين كار راضي باشد. يك روز ديگر خودش وسط مي نشيند و دخترك و مرد را مي نشاند دو طرفش. اين ديگر از همه بدتر. ياد مادر فولاد زره مي افتد.

هيچ كدام راضيش نمي كنند. يك چيزي آزارش مي دهد.

مي نشيند به عكس ها نگاه مي كند. به نگاه زني در دوربين كه چشمانش از پس اين همه سال هنوز همان چشمان دختركي ست كه از سي سال پيش تا حالا توي چهارچوب قاب عكس سياه و سفيد نشسته اند.

به نگاه شيطنت بار دختركي از توي مقنعه سفيد مدرسه با طره هايي ازمو كه از گوشه كنار مقنعه ناشيانه بيرون زده اند و  به دوربين زل زده و مي خندد.

به نگاه مردي با چهره اي كلاسيك در يك عكس سياه و سفيد كه  به افقي مي نگرد و لبخند مي زند.

زن به سه عكس نگاه مي كند و نمي داند تكليفش با آنها چيست.

اصفحاني مي خواند:

مرو اي دوست

مرو اي دوست

مرو از دست من اي يار

كه منم زنده به بوي تو

به گل روي تو

 

زن عكس ها را مرور مي كند. ذهنش همه چيز را مرور مي كند و هيچ ترتيبي براي اين عكس ها نمي خواهد. زن نمي خواهد در حفاظ لاستيكي كيف عكس چهارچوبي براي كساني كه دوست دارد تعيين كند. نمي خواهد آدمها را مثل مهره هاي شطرنج كنار هم بچيند. نمي خواهد ديگري را به اجبار محور كند يا خود محور باشد. دلش مي خواهد فقط عشق باشد و جذبه و عشق.

آنوقت ديگر نه تفسيري براي عكس ها لازم است و نه تعبيري و نه وجدان دردي.

مرد و دخترك دو انساني هستند كه وجودشان براي زن مغتنم و عزيز است.

زن عكس خودش را برمي دارد.

و  فقط عكس دخترك و مرد را كنار هم مي گذارد.

 

 

 

 

 

 

+ آهو ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

زن داشت كاسه توالت را مي شست وقتي فكر مي كرد. با خودش مي گفت من علي را اينجوري دوست دارم. ساده و معصوم مثل زمان زنده بودنش. با خنده هايي كودكانه كه چقدر به دل آدم مي نشست.از حرف هاي تو سر در نمي آورم. از آن علي كه تو مي گويي به هيبت در است و بال هاي سفيد دارد و بدنش مثل هاله اي از نورهاي رنگارنگ است چيزي نمي فهمم. از حرف ها و نصيحت ها و پيش بيني هايي كه از ارتباط روح به روح با او مي گيري چيزي نمي فهمم. شايد ايراد از من است. شايد من كم مي دانم. شايد قوه درك من هنوز به تو و آموزشهايي كه ديده اي و ارتباطات فرا انساني كه با او داري نمي رسد. شايد من هم چون مادرش نيستم به همان علي قانعم. شايد من هم اگر جاي تو بودم به هر وسيله اي دست پيدا مي كردم تا سهم بيشتري از كسي كه روزي در كنارم بود و حالا نيست داشته باشم. اما هر چه هست من علي را آنطوري دوست دارم. همانطوري كه ديشب خوابش را ديدم. در شكل خودش. در شكل انسان. با چهره اي خندان و واقعي. من مي بوسيدمش و درگوشي با او حرف مي زدم. من علي را با همان چهره اي كه از او به يادگار مانده دوست دارم.

 

 

+ آهو ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

مادر كه مريض شد ترسيدم از دستش بدهم. و انگار آن روز تازه كشفش كردم. تازه مي بينمش. واي بر ما آدمها كه "عادت" چشمانمان را كور مي كند.

مادر با چشمهاي سبز كشمشي و موهاي سفيد روز به روز رنگ پريده تر مي شود و از آن اندام درشت روسي حالا قامتي خميده برايش مانده.

 مادر گنجي ست كه ما داريم شيره ي جانش را مي مكيم تا تمامش كنيم.

 

 

 

 

+ آهو ; ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

 

عرض کنم

دلم مي خواست يک چيزی بنويسم. از چه و از كجا نمي دانم. اصلا به قول عطا براي چه وبلاگ مي نويسم؟!

من فكر مي كنم اينجا نوشتن برايم يك جور عادت شده. يك جور احساس مسئوليت در مقابل كساني كه آهو را مي خوانند. شايد هم دارم براي خودم يك گنجينه جمع مي كنم كه به هيچ دردي نمي خورد جز اين كه تمرين نوشتن كرده باشم و روزي در آينده تمامشان را توي يك صندوقچه قديمي بگذارم و درش را قفل كنم!

علت نوشتن پست قبل هم فقط همان احساس مسئوليتی بود كه گفتم. چون قبلا هم از برنامه هاي كاريم چيزهايي نوشته بودم خواستم اين خبر آخر را هم بدهم تا از سوالات گاه و بيگاه ايميلي راحت شوم. در ضمن من هيچ گ...ی نيستم. يك زن شاغل با دو نيمچه شغل و گرفتاري هاي خاص خودش. همين.

 

 

+ آهو ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

*

با اين كه روياي سفر را هرگز كنار نخواهم گذاشت و مديريت تور را در هر حال بعنوان شغل دوم حفظ خواهم كرد اما مي شود گفت كه با پروژه ی تاسيس آژانس براي هميشه خداحافظي كردم.

امروز نقطه عطفي در زندگي كاري من بود. اين پروژه  بعد از 2 سال تلاش و بالا و پايين شدن و گرفتن مجوز بالاخره امروز با فروش سهام مجوز توسط من به سرانجام رسيد. و چند ماه بعد هم با استعفايم از مديرعاملي به سرانجام تر مي رسد! البته باز مدير تور آژانس باقي خواهم ماند اما ديگر سهام دار نيستم. امشب داشتم تمام طرح هاي تجاري، تحقيقات تمام و نيمه تمام، تعهدات، قراردادها، و برنامه هاي مختلف سفر را نگاه مي كردم. ديگر پشيمان نيستم. چون فكر مي كنم بالاخره با بررسي تمام جوانب كار، آنهم در اين مقطع زماني براي ختم اين پروژه ی ناتمام تصميمي منطقي گرفتم.

درست است كه برنامه ي آژانس دار شدن را براي هميشه كنار گذاشتم اما هنوز خيلي چيزها هست كه بخواهم بخاطرشان زندگي كنم!

 

 

*

در اين گير و دار دخترك هم كه هميشه شاهد كاغذبازي هاي من بوده از قرارداد نوشتن بي نصيب نمانده و چون خيلي دوست دارد که يکی قلقلكش بدهد برايم قرارداد قلقلك نوشته.) علامت هاي تعجب مال خودم است)

-----------

قرارداد سال 1384 آغاز به كار مي كند( تا سال 1386 به صورت هر شب!) به صورت نقدي! محل سكونت قرارداد در كشور ايران و محل اجراي قرارداد روي تخت در اتاق!!

امضاي قرارداد دهنده!: مامان

امضاي قرارداد گيرنده!: دخترك

-----------

و البته طي اين قراردادكه هر دو امضايش كرده ايم من موظفم هر شب چند دقيقه دخترك را قبل از خواب توي تختش قلقلك بدهم تا از خنده روده بر شود و جيغش به هوا برود!

 

 

 

+ آهو ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

اين روزها بجاي وبلاگ نوشتن صبح ها پشت چراغ هاي قرمز طولاني چرت مي زنم و شبها پاهايم را جلوي تلويزيون دراز مي كنم و تا مي توانم مي خورم. بجاي وبلاگ نوشتن وقت بيكاري با همكارانم غيبت مي كنم و مصرانه در تلاشم زيرآبم پنبه نشود. بجاي وبلاگ نوشتن آنقدر با مشتري هاي شركت حرف مي زنم كه فكم درد مي گيرد.  بجاي وبلاگ نوشتن با آقاي م چانه مي زنم و با پررويي تمام منتظر سررسيد چكش مي مانم. بجاي وبلاگ نوشتن به سفر كوتاه مي روم و قرص آرام بخش مي خورم و دو روز مي خوابم. بجاي وبلاگ نوشتن لابلاي مغازه هاي رنگارنگ مي چرخم و هر چه پول دارم لباس مي خرم. بجاي وبلاگ نوشتن دخترك را توي ماشين محكم بغل مي كنم تا تلافي دو روز نديدنش را در كنم و فكر مي كنم كه توي اين دو روز چقدر بزرگ شده! بجاي وبلاگ نوشتن با موسيقي زنده ي فلان رستوران فلان شهر خودم را پيچ و تاب مي دهم. بجاي وبلاگ نوشتن صفحات كتابها و روزنامه ها را مدام زير و رو مي كنم تا بلكه جمله اي، نوشته اي، چيزي بيابم كه نمي دانم چيست ولي جايش در من خاليست.

گاهي فكر مي كنم هر چه مي گذرد تغييرات درون من هم عجيب تر مي شود. مي نشينم به انتهاي انتهاي همه چيز فكر مي كنم و وقتي هيچ چيز پيدا نمي كنم خودم را به كوچه علي چپ مي زنم. دلم مي خواهد به فرداي خودم فكر كنم ولي امروزم آنقدر سريع مي گذرد كه انگار هيچ فرصتي براي فردا نخواهم داشت و اين امروزها و فرداها با سرعت برق و باد از كنار گوشم مي گذرند و من خيلي غير رمانتيك! به موهاي سفيدم در آينه نگاه مي كنم كه احتمالا قسمتي ارثي و قسمتي هم از استرس هاي بيش از حد زندگي ماشيني ست. توي خيابان، توي رستوران، كه به همسران و فرزندانشان نگاه مي كنم فكر مي كنم آيا واقعا اينها خوشبخت ترند يا من كه تنها سفر مي كنم و تنها خريد مي كنم و تنها تصميم مي گيرم و تنها هستم وقتي مي برم يا مي بازم .. و نمي دانم كه لحظه هاي كوتاه خوشي و آرامش من چرا هميشگي نيستند. و نمي دانم كه  تا كي هميشگي نخواهند بود و نمي دانم كه اصلا هميشگي بودن بهتر است يا هميشگي نبودن. ولي يك چيز را خوب مي دانم. و آن اينكه در اين چند سال چيزهايي از زندگي ياد گرفتم كه شايد در وضعيتي غير از اين، تجربه كردنشان برايم غير ممكن بود. و آن تجربه هاي بعضا نه چندان شيرين را  با هيچ چيزي تاخت نمي زنم. و به همين دليل است كه اين روزها قدر هر لحظه آرامش و لذت درون را هزار برابر مي دانم.

قبل ترها، نمي دانستم كودك درونم را چگونه مجاب كنم كه همه ي چيزهاي خواستني، دست يافتني نيستند. اما اين روزها گاهي مثل يك معجزه، آنچه را كه در ذهن دارم، پيش رويم مي بينم. و هيچ جواب فيزيكي براي اين راز بزرگ پيدا نمي كنم. جواب رازهاي پيش روي من ، فقط روزها و شبهايي هستند كه با قيمت گزاف زندگي ام مي گذرانمشان.

 

+ آهو ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱
    پيام هاي ديگران ()