آهــــــو

 

ارديبهشت نازنين من

 

امروز يادآور يك اتفاق شيرين و مهم در زندگي من بود. اتفاقي كه مرا به اين باور رساند كه هنوز هم مي توان اميدوار بود و قدر زندگي را دانست. در تمام اين روزها و شبها از اين تلاش غافل نبوده ام كه از تجربه هاي تلخ گذشته درس بگيرم و آنها را در زمان حال بكار برم. نمي دانم چقدر موفق بوده ام. اما به خوبي مي توانم تغييراتي را كه در درونم ايجاد شده ببينم و حس كنم. و اين بلوغ همواره همراه با غمي شيرين است كه بخوبي دركش مي كنم. اين كه زندگي كنوني من چقدر با وجود ديگري عجين شده و ما هر روز از جزيره هاي كوچك خود به هم سلام مي كنيم اتفاق ساده اي نيست. دلبسته بودن به ديگري بي آن كه خسته ات كند اتفاق ساده اي نيست. حرف زدن به جاي دعوا كردن. نگاه كردن به جاي حرف زدن. فرصت دادن به جاي عاصي كردن. دوست داشتن به جاي انتظار داشتن. پذيرفتن به جاي ايراد گرفتن. بخشيدن به جای انتقام گرفتن. توجه كردن به جای ناديده گرفتن. ديدن، شنيدن، و بودن .. اينها همه من را با خود مثل موجي مي برند و من از اين سفر خرسندم.

تك رز سفيد توي گلدان سر خم كرده و آنقدر دوستش دارم انگار كه هديه گرفتمش. ولي من آن را به زندگي هديه دادم. و هيچ تفاوتي ميان دادن و گرفتن نيست وقتي محبت و اطمينانٍ درون پاسبانت باشند.

مي داني؟ وقتي تو را رساندم تمام راه برگشت را گريه كردم. و خوب مي دانم دليلش چيست. زايش با درد همراه است. ولي سبك و فارغت مي كند. و من هم گريه كردم چون داشتم اين پرواز زمينی را با خودم جشن مي گرفتم.  

 

+ آهو ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

 

خيلي از سايت ها فيلتر شدند. حتي بي بي سي فارسي. وبلاگ هاله ي عزيز هم غير قابل دسترسي شد. خودم هم نه پينگ مي شوم و نه مي توانم پينگ كنم. انگار علي مانده و حوضش! هيچ کاری نمی شود کرد؟

 

فردا صبح زود بايد بيدار شوم. اما نشسته ام اينجا. چون به خاطر يك مسئله ي كاري كه سوهان روح و جسمم شده بي خواب شده ام. من خبرنگار نيستم. اما اين نوشته ی ليلي را كه ديدم و خواندم يادخودم افتادم. گاهی فکر می کنم چه فايده داشت آن همه درس خواندن و كار كردن و تجربه اندوختن. وقتي در محيط هاي كاري ذره ذره ي احترام و شخصيت و امنيت آدم را از حلقومش بيرون مي كشند .. ؟

+ آهو ; ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

نکته ۲.

 

ايرانيها را به چهار طريق مي توان شناخت:

 1- زير شلواري راه راه آبي دارند

2- وقتي بستي ليواني را باز مي كنند درش را ليس ميزنند

 3- هر بار كه يك قلوپ نوشابه ميخورند به شيشه نگاه مي كنند

 4- تو چهارچوب در وا مي ايستند و ميگند بفرماييد

 

پ.ن.هر کار کردم نتوانستم از خير پست کردن اين آفلاين بگذرم. مخصوصا مورد شماره ۳!

+ آهو ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

 

مرد شلوارش را کمی بالا کشید و کمربندش را محکم کرد. دولا شد کیفش را برداشت. به عقب نگاهی انداخت. زن با چادر مشکی از پشت سرش راه افتاد. مرد یکی از مشتری های ماست. باغ دار است و برایمان پسته می آورد. زنش هشت بچه قد و نیم قد و محصل و دانشجو دارد. پوست مرد آفتاب سوخته است و به پیرمردهای 70 ساله می ماند. ولی چهل پنجاه سال بیشتر ندارد. وقتی حواله شان کردم بروند شرکت معدن طبقه بالا از پشت پنجره ای که رو به راهروی مرکزی ساختمان باز می شود تماشایشان کردم. زوج جالبی اند. جلسه قبل مرد هشت تا سند منگوله دار آورده بود برای ضمانت و برای همین هم زنش همراهش بود. چون سندها به اسم خانم است و او باید فرم های ضمانت را امضا کند. از قرار معلوم خانم به ازای هر یک عدد میوه ی باغ زندگی یک فقره سند به اسم خودش زده! :)

 

 

 

+ آهو ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

 

 نكته  

عشق يعني خوابيدنٍ دونفره زير پتوي يك نفره!

+ آهو ; ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

چقدر دوست داشتم بيشتر مي گفتيم. تا شب حرف مي زديم در حاليكه هر دو كنار هم نشسته ايم و به يك جهت نگاه مي كنيم. به آدمهاي روبرو. به كاشي هاي رنگ و رو رفته ي كف سالن. و به چلچراغ بزرگ قديمي. تو از كودكي حرف مي زدي كه دايي اش مجبور مي شد فيلم هاي آپارات را بارها به عقب برگرداند تا او تماشايشان كند. و چشم هايت از يادآوري اين خاطره خيس

مي شد. و من فقط گوش مي كردم. و به اين فكر مي كردم كه چقدر من و تو گاهي اوقات به هم شبيهيم. و دلم مي خواست بگويم كه چقدر نگرانم از خبري كه از [ميم] گرفته ام شب قبل. ولي حرف نمي زنم. چون ديگر فرصتي نيست. درهاي سالن باز مي شوند و من و تو به تماشاي فيلمي مي نشينيم كه در ميان قهقه ي خنده اشكمان را در مي آورد. چون از چيزهايي حرف

مي زند كه دلتنگي من و توست. دغدغه ي همين روزهاي زندگي من و تو.

 

 

 

 

+ آهو ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٦
    پيام هاي ديگران ()