آهــــــو

شهر من .. من به تو می اندیشم

باور می کنی که من امروز صبح انگار لابلای ورق های کتابی که دیشب تمام کرده بودم، توی آن کافه نشسته بودم. کتاب را نخوانده ای. باید بخوانیش تا بفهمی چه می گویم. همین که تو مفهومی در زندگی من هستی و عطر من با تنم عجین شده. همین که به امید راه رفتن توی خیابانهای این شهر می زنیم بیرون و به هوای قهوه ای در کافه ای شهر را گز می کنیم.

آن روز هم همین بود. سه تا سیب سبز سبز گذاشتیم توی جیبمان و زدیم بیرون. گرچه وسط ساندیسی ها گیر افتادیم اما سیبهایمان را درآوردیم و گاز زدیم و جلوی چشمان وغ زده شان تا ته خوردیم و بر و بر نگاهشان کردیم.

حالا سواره و پیاده چه فرق می کند. چه شبها که سوار کوتی کوتی رفته ام تا خانه و حالا که دیگر دارد از دستم خلاص می شود دلم برای یک چیزش تنگ می شود. کوتی کوتی سنگ صبور هق هق های من بود در تنهایی و رانندگی شب. توی خیابانهای این شهر شلوغ.

+ آهو ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

...

من عمیقا و سراپا سراغم xxx

.

یکشنبه 18 بهمن 1388

+ آهو ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

پیدا نمی شدی تو .. شاید که مرده بودم

مهندس جیم هویج بدست توی راهرو می چرخد. من نشسته ام روبروی شیشه های دبیرخانه و منتظرم. اینجا به مناسبت دهه فجر کامپیوتر صلواتی برای ارباب رجوع گذاشته اند و نسکافه رایگان. تمام راهرو پر است از پوسترهای انقلاب. ریسه کشیده اند سرتاسر سقف راهرو را. تلویزیون مراسم روز ملی فناوری فضایی پخش می کند و بغیر ازمن و دو نفر، کس دیگری اینجا نیست. کارشناسان با روپوش های سفید توی راهرو ها از این در به آن در می روند. من به جاخودکاری و روان نویس مشکی قشنگی نگاه می کنم که جدیدا برای ارباب رجوع گذاشته اند روی پیشخوان تا مجوزشان را با آن رسید کنند. مهندسان و دکترهای این جا عموما خوب کار می کنند. برای دیدن دکتر ح فقط کافیست بروی پشت پارتیشن اولین راهرو سمت چپ. دکتر ص ندرتن جلسه های طولانی و نخود سیاهی دارد. تیم دبیرخانه هیچ پرونده ای را سمبل نمی کنند. اینجا را دوست دارم. همه چیز به طرز غریبی مرتب است. فکر کنم اگر نهضت سبز هم روزی پیروز شود همینطور راهرو ها را ریسه ببندند. نسکافه ام مزه آب زیپو می دهد اما داغ است و می خورمش. ریسه ها را فراموش می کنم. یاد "یوسف آباد خیابان سی و سوم" می افتم که ناغافل برایم خریدی و گذاشتی زیر تمام آن کاغذهای سبز و صورتی. چون روی شیشه 78 جزو پرفروش ها بود. به درختی فکر می کنم که ریشه دوانده بود تا ته فنجان. به خستگی پلکهایمان فکر می کنم وقتی از پشت شیشه های خاکی ماشین، دیگر خیابان را نمی دید و روی هم می افتاد. به شام امشب فکر می کنم. و دیگر هیچ.

+ آهو ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()