آهــــــو

BIG BANG

هیچ چیزی باعث نشده بود ترسم بریزد. نشسته بود روبرویم با سبیل های چخماقی و عینک قاب سیاه و دو متر قد. کاغذهایش توی دستش بود. فاصله اش با من خیلی کم بود. درست پشت میز من نشسته بود. نه کمی عقب تر. مستقیم توی چشمانم نگاه کرد و شروع کرد. ممیزی شدن نهایی برای ایزو آنهم توسط ممیز کارکشته ای مثل این یکی دل شیر می خواست. با آن همه ریز و درشتی که جانم درآمده بود این چند ماه وسط خر تو خری کار خودم راست و ریستشان کنم. هیچ چیزیش باعث نشده بود ترسم بریزد. فقط همین که حرف زد. همین که شروع کرد با آن صدای رو رگه اش برود سر اصل موضوع، ناگهان تمام ابهتش مثل موم آب شد و ریخت پایین. البته باز هم باعث نشد که ممیزی شدن آسان شود. فقط ابهت آن قیافه و ژست بود که دود شد و رفت هوا. یا موم شد و ریخت پایین. حالا یکی از این دو حالت فرضی. چه فرقی می کند. ابهتش رفت. ترس منم ریخت. آنهم به یک دلیل خیلی ساده. خیلی ساده ولی حیاتی. دهنش وحشتناک بوی سیر می داد!

 

+ آهو ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٢
    پيام هاي ديگران ()   

برش

کاش برای بیدار شدن صبح زود دلیلی بهتر از سر کار رفتن وجود داشت.

.

.

پ.ن. بیشتر منظورم بیرون آمدن از زیر پتوی گرم و نرم بود. خیلی دنبال فلسفه ی موضوع نبودم!

+ آهو ; ٧:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٩
    پيام هاي ديگران ()   

سالنامه

هوای خوبی نیست. شاید چون حال من خوب نیست. چسبیده ام به آرزوهای کوچکی که یکی یکی برآورده می شوند و روزهایم می گذرد. اما دیروز با خودم فکر می کردم واقعا شادم؟ .. شاد تر خواهم شد؟ .. غم وجودم را که با خودم همه جا دارم می برم. حتی وقتی رنگ موهایم را عوض می کنم یا ماشینم را یا ارتقاء شغلی می گیرم و بعد از ده سال کار می شوم مدیر بازرگانی یک شرکت بزرگ. یک جای کار می لنگد اما. شاد نیستم. مهمترین چیزی که نتوانستم تغییرش بدهم. و این واقعیت خیلی تلخی ست.

+ آهو ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۸
    پيام هاي ديگران ()   

ما

تلاش می کنیم برای بقا. نه مثل یوزپلنگ. وحشیانه تر.

+ آهو ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢
    پيام هاي ديگران ()