آهــــــو

 

خانم گلس با حسرت گفت:كاش ازدواج ميكردی پسر.

زويی راحت ايستاد،دستمالی پارچه ای و تا شده از جيب عقب شلوارش درآورد،بازش كرد،و يك بار،دوبار،سه بار فين كرد.دستمالش را در جيبش گذاشت و گفت:من دوس دارم تو قطار كنار پنجره بشينم.اگه ازدواج كنم،ديگه نمی تونم اين كارو بكنم.

فرنی و زويي/جي.دي.سلينجر

+ آهو ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۸/٢۱
    پيام هاي ديگران ()