آهــــــو

 

اومدم بگم كه هستم.فقط يه كم اين روزا الكی درگيرم.يه تحقيق گنده دارم ترجمه می كنم در مورد*ميترائيزم*.هم فاله و هم تماشا.آخه به يه چيزايی برخوردم كه برام خيلی جالبه.مثلا ميترا كه همون خدای خورشيده عليرغم تصور من اصلا زن نبوده بلكه مرد بوده.حالا ما چرا اين اسمو روی زنها می ذاريم خدا می دونه.بايد تا آخرشو برم.شايد جواب اين سو’المم پيدا كردم.برمی گردم.دوستتون دارم.

راستی تا يادم نرفته اينم بگم و برم.توی يكی از خيابونای اين شهر دو روز پيش يه دختر مدرسه ای ۱۵-۱۶ ساله’ديگه خودشو از طبقه ششم يه ساختمون نيمه كاره لوكس پرت كرد پايين..يه جيغ كوتاه..بووم.و ديگه هيچي..درست روبروی ساختمونی كه من الان توش نشستم. تقريبا يه صبح تا شب برق تمام منطقه قطع شد.چون دختر بيچاره موقع سقوط روی كابل برق افتاد و همه چی ريخت به هم.همونموقع سوارش كردن و بردن اما به نظر نميومد كه زنده بمونه.مردم بيكار هم تا دو ساعت واستاده بودن پايين ساختمون و بحثای كارشناسی می كردن.حالا هروقت به اون ساختمون نگاه می كنم دلم می گيره..احتمالا دختر بيچاره توی تمام عمر كوتاهش تا اين حد توجه ديگران رو به خودش جلب نكرده بود.كاش راه بهتر زندگی كردنو يكی بهش ياد می داد.كاش اينم قربانی هزاران اگر و اما و شايد نمی شد..

و ديگه اينكه..تو راست ميگي..اگر دلدادگي هنوز رخت بر نبسته باشد همان است كه هيچ يك در ميان نمانده باشيم اما هنوز تو را دوست داشته باشم.

 


 

+ آهو ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۸/٢٩
    پيام هاي ديگران ()