آهــــــو

 

حالم بده.خيلي بد.احتياجي به گفتن نيست.باري بزرگتر از توانم برداشتم.مي دونم.

از صبح تا حالا واسه اين آگهي اقلا" پنجاه تا تلفن جواب دادم.فكر كنم اندازه يه هفته حرف زدم.هر كي يه شرطي ميذاره.به جاي اينكه من واسشون شرط بذارم اونا واسه من شرط مي ذارن.يكي طلبكاره.يكي اول بسم الله دعوا داره.يكي خيلي خوش برخورده و آخر وراجي هاش تازه مي گه دفتر من فقط20 متره!يكي نااميد مي كنه.يكي اميدوار مي كنه..يكي با ادبه.يكي انگار از دماغ فيل افتاده با اون دفتر پايين تر از برج سفيدش!يكي هيچي از اين كار نمي دونه و مي گه فقط به من بگين چقدر سود بهم مي رسه! يكي زنگ زده ميگه يه زيرزمين توي ناصرخسرو رو هم ميشه آژانس هواپيماييش كرد؟!امروز آهنگ هايده گذاشتم و يه سري آبغوره ريختم.بعد از ظهرم با چشماي پف كرده بايد برم سر قرار براي مذاكره با يكي از شركاي احتمالي آينده.فكر كنم كم آوردم.مي ترسم.

من از شما مردايي كه امروز منو با سوال و جوابها و شرط و شروطاتون پيچوندينم مي ترسم.

 

+ آهو ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۳
    پيام هاي ديگران ()