آهــــــو

 

از هيچي به اندازه اين جلسات اوليا’ و مربيان بدم نمياد.مخصوصا" وقتي اونجا احساس كنم كه با بقيه فرق دارم(چون توي اون كلاس 28 نفري فقط من تك والد هستم) و قبل از اينكه مي خوام برم توي جلسه اون يه ذره رژ لبي رو هم كه رو لبام ماسيده پاك كنم و كتابايي رو كه هميشه دنبالمه بچپونم تو كيفم و بدونم كه معلم و بعضي از مادرا اين تفاوت رو مي دونن و  فكر كنم كه نكنه اين باعث بشه رفتاري متفاوت با دختركم داشته باشن و نگاه هاي سنگين بعضي از مادرا رو روي سر تا پاي خودم حس كنم و همينجور كه نشستم و معلم داره وراجي مي كنه يه نگاه بهشون بكنم و به حرفايي كه با هم ميزنن گوش كنم و ببينم اوووه.. دنياي من چقدر با دنياي اونا فرق داره(نمي گم دنياي من بهتره..راستش گاهي اوقات ديگه به همه چيز شك مي كنم) و اون موقع آرزو كنم كه كاش مي تونستم نيم ساعت،فقط نيم ساعت به هيچ چيز غير از نمره بيست و الف-ب-پ-ت- فكر نكنم...و وقتي ببينم دختركم نمره هاي خوب آورده احساس غرور كنم كه از پس همه چي بر ميام و خدا نكنه كه يه جاي كار يه كم بلنگه كه اون موقع احساس گناه سر تا پاي منو مي گيره و فكر مي كنم كه نكنه چون من كار مي كنم و وقت كم ميارم واسه همين نمي تونم بيشتر به درساش برسم و بعد از خودم عصباني بشم و از كار كردنم بدم بياد و بعد دوباره مثل هميشه سعي كنم كه خودمو تو جيه كنم و چيزايي كه بهشون معتقدم واسه خودم رديف كنم و بعدش يادم بيافته كه هر وقت دخترم ازم مي پرسه كه چرا من مثل مامان كيميا و مائده  نمي رم دنبالش و بايد با سرويس بره و بياد شروع كنم واسش هزار تا دليل و برهان فيثاغورثي بيارم و از ارزش پولي كه با كار كردن خودم در ميارم براش بگم و بهش توصيه كنم كه اونم حتما" بايد مستقل باشه وقتي بزرگ شد و آخرشم بدونم كه اينا دونستنش براي يه دختر بچه 7 ساله زوده.خيلي زود...اون فقط مي خواد وقتي از مدرسه مياد بيرون مادرشو جلوي در ببينه.همين.و همينطور كه توي ماشين زل زدم به ناكجا آباد و دارم هول هولكي از جلسه برمي گردم سركار يهو فكرم از مدرسه بره سراغ دلم...و به اين فكر كنم كه چرا بعضي چيزا كه واسه من مهمه براي كسايي كه دوسشون دارم هم مهم نيست و اينكه واقعا" من بايد چي رو درك كنم و خسته بشم از اينكه هميشه بايد همه چيزو و  همه كس رو  درك كنم و بعد دوباره از اول همه چيزو توي مغزم مرور كنم كه كجاي كارم اشتباه بوده و ببينم كه من به اعتقادم اعتماد كردم و بعد از اين اعتقاداي خودم حرصم بگيره و شيطونه بگه بزنم زير کاسهء احتياط و توصيه های دکتر وين داير و بينش عرفانيش تا کاسه با ماستش هزار تيکه شه و بغض راه گلومو بگيره و بعد لعنت بفرستم به هر چي درس و مدرسه و كار و پول و عشق و ... و... و...

كاش بي خيال تر بودم.

ولي من يه ديوونم.يه ديوونه كه چسبيده به يه سري ارزش ها كه ديگه هيچ جاي دنيا هيچكس خريدارش نيست...

 

آره خوب...من عصبانيم...

+ آهو ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱۱
    پيام هاي ديگران ()