آهــــــو

درد دل

امروز بخدا روي دنده راست پاشدم!ولي نميدونم چرا ماتم گرفتم.پريروز که مثلا عيد بود توي چنان ترافيکي گير کردم که تا عمر دارم فراموش نميکنم.اينم لابد از مزاياي جشن و سروره!توي اين ترافيها آدما مثل يه تيکه آهن هر کدوم ميخوان از اون يکي سبقت بگيرن انگار مسابقس. پس ديگه جايي براي دوست داشتن همنوع نميمونه.هر کي زودتر برسه اون برندس.اما به کجا؟ به چي ؟مقصد کجاست؟خوردن؟خوابيدن؟خنديدن؟گريه کردن؟ همه توي اين شلوغي تنهان.حتي جفت تاي به ظاهر عاشق هم .....من اينو تو چشم هاشون ميخونم.زندگي تکراري....مسير تکراري ....کارهاي تکراري....جاهاي هميشگي...لامپاي نئون چشمک زن..آدمهاي له شده توي اتوبوس...قلبها يخ کرده.دستها يخ کرده .نگاه ها منجمده.
ميگن براي رسيدن به عشق خدائي اول بايد عشق زميني رو تجربه کرد.کدوم عشق ؟ کجاست ؟ چرا من نميبينمش ؟ خدايا چي به سر من و بنده هاي تو اومده ؟ مگه تو عشق رو نيافريدي ؟....پس چرا گم شده ؟چرا هر چي ميگرديم کمتر پيدا ميکنيم.؟مثل يه پوسته خالي شدم.خالي خالي...خسته شدم .از اين زندگي کوکي در کنار اين آدم هاي کوکي.اين وسط اگه کسي هم پيدا بشه که مثل بقيه فکر نکنه باز فداي جماعت ميشه .مگه تا کي ميشه خلاف جهت آب شنا کرد....؟
دلم براي آدم هاي تنهاي دور و برم ميسوزه.من ميون اين آدم هاي تنها؛....... از همه تنها ترم.
خدايا . خدايا خودتو به من نشون بــــــــــــــــده...................
+ آهو ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٧/۳٠
    پيام هاي ديگران ()