آهــــــو

 

يادداشت سياه

 

سرش را که به ميله پشتش تكيه داد باسنش را كشيد جلوتر تا راحت تر بنشيند.چشمانش را بست.بازشان كه مي كرد از پشت شيشه با مردان جلوي اتوبوس چشم در چشم مي شد.مردها نگاهشان را بر نمي داشتند و زن مسير نگاهش را عوض مي كرد.صداي سرفه هاي دخترك افغاني توي گوشش پيچيد که پدرش از قسمت مردانه چشم از او بر نمي دارد.زن جوان و زن مسن تر و دختركي با موهاي ژوليده و پسركي كمي بزرگتر و دختركي شيرخوار در آغوش زن جوان چرت مي زنند.خانواده مرد افغان.دخترك مدام سرفه مي كند.زن چشمانش را باز كرد.از روی کنجکاوی خواست رد نگاه مرد را دنبال كند.يك جفت حفره خالی بود خيره به هيچ.به خالي.با آن صورت مچاله كه معلوم بود زماني خوش قيافه بوده اما حالا انگار سالهاست گرسنه مانده.همين.زن چشمهايش را بست.يادش افتاد همين چند روز پيش بود كه فرياد مي زد افغاني ها بايد برگردند.از خودش بدش آمد.دخترك مدام سرفه مي كند.چشمانش را باز كرد.پسرك را ديد كه رفت آنطرف ميله ها .مرد افغان همانجا كف اتوبوس نشست و پسرك را روي پاهايش نشاند و باز خيره شد به هيچ.به خالي.

زن بيشتر از خودش بدش آمد.

چشمهايش را بست.

پ ن:خيلي اوقات شده كه توي حس و حال خاصي بوده ام و چيزي نوشته ام.موقع تايپ كردن يا پست كردن متنم پريده و خواستم دوباره بنويسمش.چشمتان روز بد نبيند.دوباره نوشتن همان و خراب كردن متن همان.گندي مي زنم به كل مطلب كه بيا و ببين.تمام حس و حالش را مي گيرم انگار.و يك چيز أبكي مي ماند كه ديگر اصلا به دلم نمي شيند و دوستش ندارم.انگار من ديگر من چند دقيقه قبل نيستم.نوشته ام با خودم هم غريبه مي شود.نمي دانم شما هم تجربه كرده ايد يا نه.

متن بالا هم از أن دسته متن هاست ‍‍‍‍‍‍‍‍‍!

+ آهو ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٢/٢٧
    پيام هاي ديگران ()