آهــــــو

 

سوگواری تمام شد.خدا رفتگان شما را هم ..

امروز بسته بندي هديه اي را كه برايت خريده بودم و هيچوقت فرصت نشد كه ببينيش باز كردم.با آن كاغذ مشكي كه حالا ديگر رگه هاي طوسي لابلايش مانند سنگ قبری ، مرگ روزهاي با هم بودنمان را به رخ می كشد ، چند ماهی می شود كه گوشه كمد و لابلاي لباسهايم جا خوش كرده .مثل جسد عزيزي كه بازمانده اش محكم در آغوشش گرفته تا بلكه‌ ، بلكه معجزه اي شود و دوباره نفس بكشد..

باوركني يا نه موقع بازكردنش هم دو دل شدم.خواستم باز هم نگهش دارم براي روزي كه شايد برگردي.لرزش خفيف دستانم را با چشم خودم ديدم . اما صدايي ، نهيبي از درونم مانند تلنگري شد بر تمام روح و جسمم كه مي گفت : گيرم كه برگردي .. مگر آنچه در من فروريخت از نو ساخته خواهد شد؟ ..

كاغذ را پاره كردم و هديه را مانند عكس يادگاري كوچكي از يك عزيز مرحوم روي ميزم گذاشتم ...

+ آهو ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۳/۳
    پيام هاي ديگران ()