آهــــــو

 

امروز يكي با من حرفهايي زد كه كلي آرام شدم.مي گفت هميشه هم همه چيز آنطور كه ما مي خواهيم نمي شود.و اين تقصير ما نيست.مي گفت اگر مي خواستی اين كار را خودت بكني فقط بايد از سرمايه خودت مايه مي گذاشتي.نمي شود انتظار داشت كه يك كاسب بيايد سرمايه گذاري بكند و آبت باهاش توي يه جوب برود.حساب دو دو تا چهار تاي كاسب ها كمكي به تو براي راه انداختن اين دفتر نمي كند.اينها اين كاره نيستند.حوصله خاك خوردن توي اين كار را ندارند.عاشق كار نيستند.پس نتيجه اي برايت نخواهد داشت.حرفش را قبول داشتم.بعد از چند ماه دوندگي حالا ديگر به حرفهاي او رسيده ام.من از شركايي كه بدون آشنايي با كار مسافرتي فقط توقع سود آخر ماه داشتند استقبال نكردم.و تنهايي هم كه نمي شد اين كار را عملي كنم.خسته شده بودم.اما تجربه اي كسب كردم كه در شرايط ديگر هرگز كسب نمي كردم. خيلي طول كشيد. خيلي هم سخت بود. اما دارم كم كم اين را مي فهمم كه:

 

من روي زمين زندگي مي كنم. با آدمهاي زميني. قوانين زميني. و روابط زمينی ..

 

بس است ديگر بلند پروازي.

 

اين آدم گفت از زياد دويدن اين كفش آدم است كه پاره مي شود ... و چقدر اين حرفش با حال و روز چند وقت پيش من جور در ميامد.گاهي اوقات زمانش نيست.به زور هم كه نمي شود. ديگر تصميم گرفتم ولش كنم . بگذار بماند براي زماني كه وقتش آمده.تصميم دارم به دست زمانه بسپرم خودم را و براي كاري كه شدني نيست بيشتر از اين از جانم و اعصابم مايه نگذارم.مي خواهم بروم كلاس موسيقي.مي خواهم يك چيزي ياد بگيرم كه بدون نياز به هيچ كسي به آرامش برسم.يه آرامشي كه زميني نباشد.از جنس آدم ها نباشد. مي خواهم بنشينم ببينم دنيا برايم چه مي خواهد .. حالا من بعد از آن همه دويدن مي خواهم به سكون برسم.درسم را گرفتم.حالا مي خوام آرام بگيرم.مي خواهم با آرامش زندگي كنم.

 

+ آهو ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٦
    پيام هاي ديگران ()