آهــــــو

درنا ها بر ميگردند

ماه آخر پاييز ميروند،ماه اول بهار ميآيند درناها..!
قطار درنا ها آمده نيامده ، روحشان به لرزه در مي آمد...با هم بدرقه ميکردند، با هم استقبال ميکردند درناهارا.
يک روز از رديف درناها توي بيشه زار پري افتاد.چطور مرد دويد و آن را برداشت ؟ چطور به زن تقديم کرد ؟چطور گفت :*درنــــاي من*.چطور؟اولين بار بود که به زن اظهار لطف ميکرد.پر درنا به او جرات داده بود ؟ يا چيز ديگري ؟ نميداند.
زن هميشه ميخواست به رديف درنا ها ملحق شود،با آنها پرواز کند.مــرد هم ميگفت:*باز هم احساساتي شدي.....نه،نه، تحمل اين رو ندارم، درنـــــــاي من!*
زن ميخنديد و ميرفت.بعد هم ميگفت:*نترس ، دستم به رديف درنا ها ميرسه مگه؟ صدام ميرسه مگه ؟مگه بال دارم که به آسمونا پرواز کنم ؟ قاطي درنا ها بشم ؟ خيالات منو به هم نزن تو هم!*

****
الان ، ماه آخر پاييز است.درنا ها بال ميکشند و ميروند .مرد پشت سرشان نگاه ميکند. بدون زن...مثل کسي که به اميدي چشم دوخته است ، کسي که به اميد نجاتي چشم دوخته است .نگاه ميکند.مثل اينکه غريبه است.بدون زن...باز هم توي بيشه زار پري مي آفتد، از قطار درناها. مرد پر را برميدارد ، غرق در فکر. چکار کند؟ به چه کسي بدهد؟ به چه کسي ...؟پـــــــر ، دل او را ميسوزاند. تمام موجودش ار ميسوزاند.....!

****

ماه اول بهار درنا ها مي آيند.مرد به استقبال آنها خواهد رفت.بدون زن...آيا تحمل خواهد کرد ؟
مرد با خود زمزمه ميکند:
*تو درناي من بودي ، لااقل شبيه درنا ها باش . توي عمرت حداقل يک بار در بازگشتن شبيه درنا ها باش. فقط يک بار اي درناي زندگي ام ...*
زمزمه اش ، فرياد ميشود :
* ديگر حتي يکبار هم نميگذارم مثل رفتن درنا ها بروي ، نميگذارم ، اي درناي من...*
صداي مرد ، در باد گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ميشود.

گل حسين حسين اوغلي
+ آهو ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۸/۱۸
    پيام هاي ديگران ()