آهــــــو

 

از اولش هم فهميدم. از همان روز اولي كه ديدمش. نشسته بود روي مبل كرم رنگ وسط سالن و احمقانه به من نگاه مي كرد. از آن نگاه ها كه دلت مي خواهد بزني توي گوش طرف. اينجا كشتارگاه نيست. اتفاقا خيلي هم شيك و قشنگ است. گوسفندانش هم بع بع نمي كنند. آرام نشسته اند پشت ميزشان و كار مي كنند. گوسفندهاي پروار بيچاره. همه مهربانند با گوسفندي كه مي خواهند سرش را ببرند اما اول بهش آب مي دهند. همان طوری آرام آرام بهش نزديك مي شوند و كمي نوازشش مي كنند. بعد كمي آب در حلقومش مي ريزند و حيوان زبان بسته هم گمان مي كند همه چيز روبراه است. بعد ناگهان مي زنندش زمين و پشمهايش را مي گيرند و گردنش را مي گيرند بالا و لبه تيغ چاقو را مي گذارند روي شاهرگش. خودم ديدم. شب عروسي. شب عروسي خودم. من از روي خونها گذشتم و از پله ها رفتم بالا و حواسم بود كه دامن سفيدم خوني نشود. مثل همان روز ظهر كه بردنم بيمارستان تا شكمم را پاره كنند و موجودی را از من بيرون بکشند و به سلامتي فتوحاتشان جشن بگيرند. من دولا دولا راه مي رفتم و درد مي كشيدم و مي خنديدم. همه مي خنديدند. مثل فاتحان سرزمينهاي دوردست كه نيزه به دست گرفته اند و يك پايشان را گذاشته اند روي سر قرباني و با نيشخندي عكس يادگاري مي گيرند.

مثل همان عكس زوج خوابيده در آغوش مرگ. خودم ديدم. توي صفحه اول روزنامه همشهري. چند روز بعد از زلزله زرند. مچ دست زن چند تا النگو بود. النگو هاي زرد. محكم پهلوي مردش را گرفته بود و سرش را فرو برده بود توي گودي ايجاد شده از اندام دولا شده ي مرد. موهای سرش مشكي بود. مثل زغال. دستش اما بنفش شده بود.

من از ميان آدمها مي گذرم. تمام آدمهايي كه صبح توي صف هاي تاكسي هستند يا با عجله از كنارم گذر مي كنند تا سر كارشان حاضر شوند. من همه شان را نگاه مي كنم. آن هم با دقت. من به آقاي س هم نگاه مي كنم. همان آقاي متشخصي كه اتاق دوتخته برايش رزرو مي كنم تا با همراهش چند روزي در دبي سر كند. و وقتي اسم همراهش را مي پرسم طفره مي رود. همسر آقاي س چشمان آبي دارد. آبي به رنگ دريا. خودم ديدم. روز اولي كه گذرنامه اش را آورد داد دست كارمند ميز دست چپي تا براي خودش و آقاي س و دختر و پسرش تور اروپا رزرو شود. اما آقاي س فعلا دريا را رها كرده و در اتاق دو تخته ي هتل هال مارك دبي ماه عسل پنهاني اش را مي گذراند.

من با خودم تكرار مي كنم من خوبم. من خوبم. از شلوغي خيابان كه رد مي شوم. يا هنگامي كه از فرط عصبانيت گوشي تلفن دو مرتبه از دستم مي افتد و كاغذ هايم پخش زمين مي شوند. يا وقتي كه احساس مي كنم از اين بدتر نمي تواند باشد. يا وقتي كه نمي دانم چه خواهد شد و نمي دانم چه خواهم كرد. من در تمام اين حالتها مدام با خودم تكرار مي كنم من خوبم. من خوبم..

 

---------------------------------------------------------------

 

 

 

+ آهو ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱۱
    پيام هاي ديگران ()