آهــــــو

 

دارم کتاب -چراغها را من خاموش ميکنم- نوشته زويا پيرزاد رو ميخونم.
حالمم خوبه.گرفتاری ها و دردسر ها و مشکلات هم فعلا رفتن يه گوشه و من دارم بهشون دهن کجی ميکنم.البته از اونجا تکون نميخورن چون هميشه هستن اما خوب يه روزايی کمرنگ ترن و امروز از اون روزاست.
چند روز پيش دو تا از همکارای سابقم رو ديدم و البته کمی جای تعجبه که چطور خانمايی با مدارک ليسانس و فوق ليسانس اينجوری از ازدواج کردن فلانی و اخراج شدن بهمان و عاشق شدن اين و دعوا کردن اون با آب و تاب تعريف ميکنن که يک لحظه هم دهن مبارکشون از حرکت خسته نمی شه!
همه دوست دارن خودشونو توجيه کنن.همه تقصيرارو به گردن اون يکی بندازن.از همه چی خودشونو مبری بدونن و....
بگذريم...
من که گفتم .امروز حالم خوبه.پس بذار هر کی هر چی ميخواد بگه .من از ديدنشون خوشحال شدم و همين برام بسه.

من دلم ميخواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی ميخواهد
داخل خانه پر عشق و صفامان گردد
يک سبد بوی گل سرخ به ما هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن يک دل بی رنگ و رياست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه دوستی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست....
+ آهو ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۸/٢۸
    پيام هاي ديگران ()