آهــــــو

 

مرد به زن نگاه نميکرد.چون اگه نگاه ميکرد نگاهش گير ميفتاد.جواب سوالايي که توي چشم زن بود نميتونست بده.
زن:بريم يه دور بزنيم؟
مرد:کار دارم ميخوام برم با بچه ها امامزاده داوود شبم نميام (دروغ)
زن:خوب به جاي اينکه با اونا بري با هم بريم
مرد:تو رو کم بردم اينور اونور؟
زن:کي؟بار اخر کي بود با هم جايي رفتيم .دختر ۳ سالمونو تا حالا کجا بردي؟
مرد:نميخوام نميخوام دست از سرم بردار
زن:باشه وقتي منو از دست دادي.....
مرد:بذار از دست بدم اصلا ميخوام از دست بدم شايد اونموقع قدرتو دونستم
چشمهاي زن پر از اشک بود.توي شلوغي ميدون تجريش زن از ماشين پياده شد و مرد رفت.
زن از پشت سر نگاهش کرد.اين مرد همون مرد عاشق بود؟همون مردي که هميشه ميگفت ؛مگه من تو دنيا غير از تو کي رو دارم؛
پيکان سفيد جلوي پاي زن ترمز کرد.زن سوار شد؛آقا اگه ميشه اون ماشينو تعقيب کن.هر چي بشه کرايشو ميدم؛
از اينور اونور حرفايي شنيده بود .وجود زني ديگر...خاطرات گذشته مثل فيلم جلوي چشماش اومد.مردش ديگه مال اون نبود.نگاهش .يادش . وجودش . هيچي مال اون نبود.مرد عزم رفتن کرده بود. تلاش زن بيهوده بود.خاطراتشونو مينوشت روي کاغذو ميذاشت همه جاي خونه مرد ميومد خونه . اما نميخوند.عکساشونو ميذاشت همه جاي خونه. مرد ميومدخونه. اما نگاهشون نميکرد.ساعتها مينشست جلوي مرد و از عشقشون ميگفت .ولی مرد نميشنيد...
ماشين با سرعت دنبال مرد ميرفت.زن باور نميکرد.شنيده بود که اون ؛ديگري؛خونه اش کجاست.اما از خدا ميخواست که مرد اونجا نره.که اشتباه کنه.اما نه.اشتباه نميکرد.همه خيابونهايي که مرد با سرعت گاز ميداد و ميرفت به همونجا ختم ميشد.پرده اشک جلوي چشماي زنو گرفته بود.باور نميکرد...
راننده از توي آينه به زن نگاه ميکرد.زني به اين زيبايي.جووني...اونم جوابي براي سوالاش نداشت.
درکمال ناباوري و بهت زن ،ماشين مرد جلوي همون آدرس کذايي پارک کرد.مرد کيفشو از توي ماشين برداشت و رفت تو....
احساس خورد شدن ،شکستن ،کنار گذاشته شدن وجود زنو مثل خوره ميخورد.چي به سر عشقشون اومده بود.چرا؟چرا؟چرا؟دخترک بيگناهشون........
مرد که رفت تو بعد از گذشتن چند دقيقه همون ؛ديگري؛ با ماشين از خونه زد بيرون .ميرفت جایی و برگرده .حالا زن ميدونست که مردش توي اون خونه نفرين شده براي چند دقيقه تنهاست.از ماشين پياده شد.راننده با نگراني نگاهش ميکرد.
از روي زنگ اسم رو پيدا کرد.رفت جلوي در و زنگ زد...زنگ دوم..زنگ سوم...اسم مردشو صدازد...در حالي که صورتشو که اشک مثل سيل از اون روون بود به در تکيه داده بود اسم مردشو صدا کرد..مرد جواب داد.
زن با گريه: ...من که عاشقت بودم....چرا چرا؟
مرد :با گريه...تورو خدا صبر کن ميام بيرون همه چيزو توضيح ميدم...تو رو خدا صبر کن
زن در سکوت اشک می ریخت...
اون لحظه رو نميشه در قالب کلمات گنجوند.زن از مرد سوال نکردکه : مگه عاشقم نبودي؟...
شايد اونوقت جواب چرا هاشو پيدا ميکرد.شايد اونوقت...
***
زن با دخترش (تنها نشونه عشقشون)از زندگی مرد کوچ کرد.برای ابد........

اين يه قصه نبود.باورش کنين...

+ آهو ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/٥
    پيام هاي ديگران ()