آهــــــو

 

آسمان را دارند از ما می گيرند

 

اول سه تا بودند. سه تا قواره ی بزرگ زمین با ساختمان ها ی ویلایی که روبروی خانه ما نشسته بودند سالهای سال.

از پنجره که نگاه می کردي، از بالای اين سه قواره کوهها دیده می شدند. ابرهای نوک کوه. آسمان. آسمان. یک روز از خانه ی دکتر "ش" شروع شد. وقتی پیرزن تنها توی خانه برادرزاده اش مرد، خانه ی ویلایی خالی ماند. حیاط بزرگ لم داده بود جلوی ساختمان قدیمی و شبها تاریک تاریک می شد. چند ماه نکشید که وراث خرابش کردند و این آپارتمان کرم رنگ بلند را جایش ساختند. آسمان کم شد. بعد نوبت به خانه آقای "ب" رسید. پیرمرد لاغری که به فرفره می مانست و با همسر و تنها پسر و عروس و نوه تپلش توی خانه ی ویلایی قواره ی دوم وسط آن حیاط بزرگ بزرگ زندگی می کردند. از پنجره تا ته اتاق نشیمنشان را می شد دید و قسمت بزرگی از باغ را که همیشه پر از علف های هرز دست نخورده بود. شب که می شد چراغ گوشه ی باغ روشن می شد. اما پشت این دیوار و این باغ و این خانه کوچک ویلایی یک آسمان بزرگ بود. باغ تکه ی نابی بود. برای کسانی که دوستش داشتند و هم کسانی که دوستش نداشتند ... آخرش هم اتفاق افتاد. خانه ویلایی خراب شد. باغ صاف شد. درختان را بریدند. علفهای هرز سبز رنگ را هم. بجایش یک آپارتمان سیمانی سبز ساختند. آسمان کمتر شد. حالا مانده بود قواره ی سوم. پارکینگ بزرگی که سقف نداشت. دیوار بلند نداشت. جای خواب چند نگهبان بود و حیاط بزرگ بزرگش حالا خالی خالی بود. اما چه فرقی می کرد. آسمان که داشت. یک آسمان و چند کوه باقی مانده از رشته کوههایی که حالا نیم بیشترشان را سیمان های سبز و کرم رنگ پوشانده اند. آن را هم خرابش کردند. چند وقتی هست. بعد لودر آمد و ماشین های بتون ریزی و جرثقیل های بلند که تیرآهن ها را جا دادند توی زمینش و تا چند وقت دیگر دیوارش هم بالا می آید.

آسمان و کوهها از لابلای تیرآهن ها راه راه شده اند. مثل یک زندان قدیمی با میله های زنگ زده ی قرمز رنگ. تا چند وقت دیگر این فاصله ها هم سیمانی می شوند. شاید سبز. شاید کرم. اما چه فرقی می کند. این آسمان است که دارند از ما می گیرند.

 

پ.ن۱. امروز صبح که وبلاگم را باز کردم فیلتر شده بود. بعد وبلاگ دوستانم را. و بعد پرشین بلاگ را. همه فیلتر بودند. مطلب بالا را که می نوشتم نمی دانستم باید با آن چه کنم. عصبانی بودم. داشتم فکر می کردم که این مطلب اتفاقی چقدر با حال و هوای امروز وبلاگم که درش را بسته اند هم خوانی دارد. بعد از ظهر توانستم آهو را ببینم و بخوانم. نفهمیدم در فاصله بین صبح تا ظهر چه اتفاقاتی افتاده. اما همین باعث شد تا بیشتر فکر کنم. شاید هم دوباره بروم سراغ بلاگ اسپات. چون با همین یوزر در بلاگ اسپات هم وبلاگی دارم که مدتهاست به روز نشده. به گمانم ایمن تر است اگر دوباره برگردم همانجا! .. آسمان اینجا را هم دارند از ما می گیرند ..  

پ.ن ۲  و يک نوشته ی بسيار زيبا: اول مهر، غمگين ترين روز جهان 

 

 

+ آهو ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱
    پيام هاي ديگران ()