آهــــــو

 

به محض اینکه سوار ماشین می شوی شیشه را می کشی پایین تا لباست بوی عطر من را نگیرد.

مدام به ساعتت و به موبایلت نگاه می کنی که یک وقت مچت گرفته نشود.

مدام اصرار داری بقبولانی که همه چیز مثل قبل است و ما به هم علاقه داریم.

می خواهی دستم را بگیری که نمی توانی.

می خواهی مهربان باشم که نمی توانم.

هنوز هم داری در مورد یک چیزهایی دروغ می گویی.

هنوز هم نمی دانی از زندگیت  یا از من چه می خواستی.

هنوز هم نمی دانی برای چی رفتی و برای چی برگشتی.

نمی دانی برای چی دوباره ازدواج کردی.

نمی دانی برای چی دوباره سراغ من آمدی.

خودم هم نفهمیدم.

می گویی دوستم داری ولی یک اپسیلون هم باورم نشد.

پس چه مرضی بود که یادی از دوست قدیمی بکنی؟!

اصلا توی ماشین من چه غلطی می کردی؟!

+ آهو ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٧
    پيام هاي ديگران ()