آهــــــو

 

هله عاشقان بشارت
که نماند اين جدايی
برسد به يار دلدار
بکند خدا خدايي
به مقام خاک بودی
سفر نهان نمودی
چو به آدمی رسيدی
هله تا بدين نپايی
تو مسافری روان کن
سفری بر آسمان کن
تو بجنب پاره پاره
که خدا دهد رهايی
سفری روی به مغرب
سفری روی به مشرق
سفری به عرش اعلا
که ز نور اوليايی
منگر به هر گدايی
که تو خاص از آن مايی
مفروش تو خويش ارزان
که تو بس گرانبهايی
به صف اندر آ تنها
که سفنديار وقتی
در خيبر است برکن
که علی مرتضايی
صنم و تو همچو شيری
من اسیر تو چون آهو
به جهان که ديد صيدی
که بترسد از رهايی
همگی زوالم از تو
به خدا بنالم از تو
ز همه جدام کردی
ز خودم مده جدايي

+ آهو ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱۱
    پيام هاي ديگران ()