آهــــــو

در ذهن من

نشسته ام پشت مانیتور و کار نمی کنم. ول می گردم. با آقای "ک" سومین نفر از شرکت ما بعلاوه چهار نفر از شرکت پخشمان طی هفته گذشته اخراج شدند. شرکت ما یک شرکت نسبتن بزرگ تولیدی، و صادر کننده نمونه در چند سال گذشته و در عین حال وارد کننده مواد اولیه در بازار ایران است. اما انگار اوضاع کساد اقتصادی گریبان اینجا را هم گرفته. هزینه ها بالاست. صادرات به یک دهم گذشته رسیده. محصول را آفت زده و واردات مواد اولیه هم لنگ لنگان ادامه دارد. تمام مواد اولیه بسته بندی که به خاطر کیفیت بالا وارد می شد حالا قرار است از بازار داخلی خریداری شود. اخراجی ها تا آخر سال حقوق می گیرند و به نظر می رسد شرکتی با این عظمت بعد از نیم قرن سابقه صادرات و تجارت با تصمیمات مختلف برای کسر هزینه که یکی از آنها هم تعدیل نیروست، سعی دارد دوباره کوچک و کوچک تر شود.

خنده دار است اگر بگویم صبح ها و بعد از ظهر ها هر کدام حدود یک ساعت و نیم در ترافیک رفت و برگشت از وزرا به شرق تهران می مانم و هر روز صبح به این فکر می کنم که بهتر است استعفا دهم.حالا هم با اینکه احتمال اخراج من یکی خیلی کم است بدم نمی آید تا عید نفسی بکشم و استراحتی بکنم و سر فرصت دنبال یک کار بهتر و صد البته نزدیک تر به خانه باشم.

فقط ممکن است بدیش این باشد که کاری به این شکل را دوباره پیدا نکنم. اینجا در عمق واردات و صادرات کالا هستم. کارم را خیلی دوست دارم و هنوز هم هر روز یک چیز تازه برای یادگیری پیدا می کنم.

مدیر بازرگانی ام که یک مرد محترم مسن تحصیل کرده و با تجربه است امروز راهی بیمارستان شده و جراحی سنگ کلیه دارد. من و همکارم با وجود کارهای سنگین همیشگی، از تعطیلات سال نو و غیبت مدیر استفاده کردیم و البته با جو کسل کننده ای که از اخراج همکاران هم اینجا هست ترجیح دادیم کار نکنیم.

تهران هم که الحمدالله از امروز تق و لق است و یک هفته هم که عزاداری امام حسین داریم و سرگرمی بعضی ها جور شد.

دلم یک تغییر بزرگ می خواهد. یک تکانی از بیرون. شاید هم از درون. یک تکانی که نشانم دهد زندگی هنوز هم می تواند هیجان زده ام کند ..

 

+ آهو ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٤
    پيام هاي ديگران ()