آهــــــو

انعکاس

مجوز آژانس مسافرتیم را فروختم و خلاص. گفتم حوصله دردسر ندارم. لازم نیست حتما صاحب آژانس باشم که. با پول قرض و قوله دیگران و هزینه گزاف راه اندازیش هم که نمی شود آژانس داری کرد. به هر کسی هم که نمی شود اعتماد کرد و شراکت. همین کارت مدیر فنی کافی ست که در کنار شغل فعلیم هم درآمد جنبی دارد و هم بی دردسر است. پولی هم که دستم آمد. خوب کار عاقلانه کردم.

ماشینم را با ماشین مدل بالاتری که دوست داشتم عوض نکردم و بجایش پولم را دادم اوراق 19% بانکی خریدم. گفتم حالا چه فرق می کند این با آن. مهم این است که کارم با همین ماشین راه می افتد و اینجوری پس اندازی هم دارم. خوب کار عاقلانه کردم.

توی شرکت لب تاپ هست و بیشتر اوقات شرکتم. دیدم توی خانه که کامپیوتر هست. من هم که بیشتر خانه نیستم. برای خانه لب تاپ نخریدم و بجایش پولی را که برایش گذاشته بودم کنار دادم یک دستبند کارتیه گردن کلفت خریدم که هم همیشه دستم باشد و هم پول باشد بالاخره. خوب کار عاقلانه کردم.

 

این همه کار عاقلانه کردم اما خوش حال نیستم!

دستبند همیشه گوشه ی کشوی میز توالتم افتاده. ماشین مورد نظر را توی خیابان که می بینم هنوز دلم غنج می رود. رویای آژانس هم که بغض شد توی گلوم ماند.

 

نتیجه اخلاقی: برای شاد بودن باید گاهی کار غیر عاقلانه کرد.

 

پ.ن نتیجه اخلاقی: فکر کنم این منم که باید گاهی کار غیر عاقلانه بکنم!

 

 

+ آهو ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٥
    پيام هاي ديگران ()