آهــــــو

بسه بابا!

وبلاگي که نشه من توش هر چي ميخوام بنويسم بايد درشو گل گرفت.
همش بايد مواظب باشم که چيزي از دهنم درنياد که به کسي بربخوره.چيزي نگم که اين security کذايي يادم بره.خسته شدم ديگه.توي زندگي هر کسي شايد چيزايي وجود داشته باشه .بعضي ها همه چيزو توي وبلاگشون ميارن.بعضي ها نه.بعضي ها هم مثل من ميخوان بنويسن ولي همش امر و نهي ميشن!ننويس.چرا بايد بقيه بفهمن کارت چيه!چرا بايد بقيه بفهمن چي فکر ميکني! چرا بايد بقيه بفهمن چي دوست داري! چرا بايد بقيه بفهمن چي دوست نداري!!
من می گم آدم یا کاری رو نمی کنه یا اون کارو خالصانه می کنه.شایدم اشتباه فکر می کنم.نمی دونم.ولی مگه این نیست که آدما با عقایدشون و باور هاشون زندگی می کنن.باور منم اینه.به خودم که دیگه نمی تونم دروغ بگم.می تونم؟
آقا اصلا اين وبلاگ مگه سنگ صبور نويسندش نيست؟
سنگ صبوري که از ترس اتفاقاتي که شايد هيچوقتم نيفتن نتوني باهاش حرف بزني به چه دردي ميخوره.حضرت علی که می رفته سرشو می کرده توی چاه اول به فکر security بوده؟!نمی دونم شایدم حق با اونیه که بهم می گه مواظب باشم.شایدم زیادی نباید خوش بین بود.به هر حال من همش باید تو نوشته هام مراقب باشم.شاید همه اینجوری هستن.نمی دونم.ولی این داره منو عذاب می ده. از دست خودم حرصم می گیره.احساس می کنم اینجا هم یه نقاب زدم به صورتم.حسابی کلافم.
از این به بعد يا هر چي بخوام مينويسم يا اينکه ديگه هيچوقت نمينويسم.
اينو براي هيچکس نگفتم.
واسه اين گفتم که تکليفم با خودم روشن بشه.
+ آهو ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱۸
    پيام هاي ديگران ()