آهــــــو

برش

دیشب که روی تخت دراز کشیدم باد خنکی به صورتم خورد. پاییز تهران در راه است. پرده کنار می رفت و من ابرهای توی آسمان را می دیدم. کوهن با آن صدای جادوییش می خواند و من چشم هایم را بستم. یادم آمد که چقدر گذشته. یادم آمد که چقدر دلم برای خودم  تنگ شده.

+ آهو ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٦
    پيام هاي ديگران ()