آهــــــو

وهم

دیروز توی مطب دکتر همین که خواستم شروع به حرف زدن کنم، اولین چیزی که به ذهنم آمد پدرم بود. رفته بودم از چیزهای دیگر بگویم. اما اولین چیزی که توی ذهنم آمد او بود. دلم برایش تنگ شد و فشرد. نمی دانم چرا. شاید او هم آنجا بود. شاید توی آن اتاق با نور ملایم، در آن عصر پاییزی و من که با آن همه بغض و اندوه روی صندلی چوبی قهوه ای نشسته بودم، پدر داشت از جایی مرا نگاه می کرد و نگرانم بود.

کسی چه می داند.

 

 

+ آهو ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٥
    پيام هاي ديگران ()