آهــــــو

ٍٍEdge of Razor

این که آدم گاهی اوقات ساعاتی از روز آنقدر از همه چیز ناامید است که دلش می خواهد بمیرد و قلبش مثل گنجشک توی سینه اش می طپد و دلش می خواهد گریه کند و تمام افکار عجیب غریب و ناکامی ها و غصه ها و نگرانی ها می آیند سراغش و از در و دیوار روی سرش آوار می شوند و اشکهایش گرم و آرام جاری می شود روی گونه هایش و کاریش هم نمی تواند بکند و گاهی اوقات باز امید آرام آرام بازمی گردد، باز هم زندگی به رویش لبخند می زند، باز هم دلش می خواهد به هیچ چیز فکر نکند و با خود بگوید همه چیز خوب است و خوب خواهد ماند و خوب خواهد شد و دلش می خواهد بگوید گور بابای تمام نگرانی ها و ترس ها، و دلش می خواهد کمی تا قسمتی خوش خیالی طی کند تا بلکه روزش بهتر بگذرد. اصلن می دانید چیست؟ بالاخره این آدم گاهی اوقات دستی دستی خودش را گول می زند یا نه واقعیت همین است که آدم دارد دستی دستی خودش را به فنا می دهد با افکار مالیخولیایی؟ و گاهی بین این دو لبه گیر می کند و روی لبه تیغ راه می رود. روی لبه تیغ راه می رود و آخرش نمی داند این منی که حالش خوب است من واقعی ست و زندگی واقعی ست یا آن منی که حالش بد است من واقعی و زندگی واقعی ست. آدم گاهی روی لبه تیغ زندگی می کند اصلن. راه رفتن که سهل است.

 

+ آهو ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٠
    پيام هاي ديگران ()