آهــــــو

شهر من .. من به تو می اندیشم

باور می کنی که من امروز صبح انگار لابلای ورق های کتابی که دیشب تمام کرده بودم، توی آن کافه نشسته بودم. کتاب را نخوانده ای. باید بخوانیش تا بفهمی چه می گویم. همین که تو مفهومی در زندگی من هستی و عطر من با تنم عجین شده. همین که به امید راه رفتن توی خیابانهای این شهر می زنیم بیرون و به هوای قهوه ای در کافه ای شهر را گز می کنیم.

آن روز هم همین بود. سه تا سیب سبز سبز گذاشتیم توی جیبمان و زدیم بیرون. گرچه وسط ساندیسی ها گیر افتادیم اما سیبهایمان را درآوردیم و گاز زدیم و جلوی چشمان وغ زده شان تا ته خوردیم و بر و بر نگاهشان کردیم.

حالا سواره و پیاده چه فرق می کند. چه شبها که سوار کوتی کوتی رفته ام تا خانه و حالا که دیگر دارد از دستم خلاص می شود دلم برای یک چیزش تنگ می شود. کوتی کوتی سنگ صبور هق هق های من بود در تنهایی و رانندگی شب. توی خیابانهای این شهر شلوغ.

+ آهو ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
    پيام هاي ديگران ()