آهــــــو

 

خدايا
چقدر دلتنگم
دلم لک زده واسه کوير،اون مهمونسراها،اون گنبداي فيروزه اي،درختاي باغ فين،ارگ گوگد
چقدر آرامش داره توي ارگ وقتي که شبه و تاريک
اتاقاي قديمي و خاطره زندگي آدمايي که روزي تو اون خونه ها بودن.دلم ميخواد دوباره برم اونجاها.کبوتر خونه هاي توي جاده،دشت غرقاب،موزه ها در باد.
همه و همه انگار صدام ميکنن.انگار بايد برم
اونجا ديگه من ، من نيستم
خاکم ، کوهم ، آسمونم
ديگه خودم نيستم
مال خودم نيستم
مال اون طبيعتم که ازش اومدم و دوباره برميگردم پيشش.
بار قبلي که رفتم اونجا ها انقدر آروم شدم. انقدر که نميتونم بگم.از هجوم شهر فرار کردم و رفتم توي اون آرامش.نميدونم شايد چون ميگن عنصرم خاکه اونجا آروم ميشم.
اصلا هر جا زندگي ماشيني و خسته کننده نيست خوبه. حتي شمال.مثلا ساحل انزلي.
چقدر دلم تنگ شده.
+ آهو ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()