آهــــــو

 

وقتي رسيدم خونه مثل هميشه دويد جلوم.بوسيدمش. پرسيدم امروز چيکارا کردي؟
گفت: مامان عکس بابارو که پاره کرده بودي پيدا کردم.چسبوندمش...
خشکم زد.ياد عکسهايي افتادم که مدتهاست پاره شده. رشته اي که مدتهاست گسسته شده. مونده بودم که اين يکي کجا بود..
واسه اينکه ناراحت نشه گفتم: نه عزيزم، من پاره نکردم. توي اثاث کشي پاره شده...تلاشي بيهوده بود. همه چيزو بهتر از من ميدونست.
جوابي نداد.عکسو آورد و نشونم داد. نگاه توي عکس از پشت چسب کاري ها به نقطه اي نامعلوم پوزخند ميزد.
بعد بردش و گذاشتش جايي که چيزاي دوست داشتنيشو ميذاره.
خشم فرو خورده اين سالها ، بغض شد و چمبره زد توي گلوم.
کودک من هنوز دنبال محبتهاي پاره پاره و فراموش شده ميگرده.
من چه جوابي داشتم بهش بدم...
+ آهو ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/۱
    پيام هاي ديگران ()