آهــــــو

 

گاهي آدم احساس ميکنه که اينجا هم قضاوت شدن تمومي نداره.اونم به خاطر چيزايي که آگاهي در موردش به اندازه يه قطره از درياست. خواستم نوشته قبلي رو ديليت کنم اما خوب به خاطر لطفي که داشتين و کامنت گذاشتين اين کارو نکردم.
من اصلا برخوردي که بعضي از شما دوستان فکر ميکنين در مورد پدردختر کوچولوم باهاش ندارم.بهش اجازه دادم که هر جور ميخواد در مورد پدرش فکر کنه و دوستش داشته باشه.اين حق مسلمشه.الانم همه چيزو در حد سنش و درکش براش توضيح دادم. هيچ نکته ابهامي براش نذاشتم.گذاشتم وقتي بزرگ شد خودش قضاوت کنه.من هرگز از پدرش براش ديو نساختم.حتي براي خودمم ديو نساختم.اونم يه انسان بود مثل من.با تمام نقاط قوت و ضعف يه انسان.
اون ماجرا،فقط يه اتفاق بود.که شايد اشتباه کردم و اينجا نوشتمش. نميدونم اصلا عليرغم هيچ احتياجي براي توضيح ، باز چرا اين همه حرف زدم!شايد باز يه اشتباه ديگه!!
چون من هيچ وقت آدم نميشم.

+ آهو ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/۳
    پيام هاي ديگران ()