آهــــــو

 



براي مستقل بودن بايد پول داشت.
براي پول داشتن بايد کار کرد.
براي رساندن پول تا آخر ماه بايد صرفه جويي کرد!
و براي صرفه جويي بايد هر از گاهي هم سوار اتوبوس شد!

پسرک تا سوار شد شروع کرد به زدن. اکاردئون دستي با تمام شدت به صدا دراومد.
و شروع کرد به خوندن.گل گلخونه من....يکي يکدونه من.....چراغ خونه من.....اومدم باز...اومدم باز......
صورتش از سياهي مثل شبه. چشماش و دندوناش مثل ماه و ستاره.لباسش زياد نيست.شايد گرماي جنوب داره تو تنش....صداش اما...صداش زنگ عجيبي داره.همينطور که ميخونه صداش ميچرخه و ميچرخه توي تمام تنم. به قلبم که ميرسه قلبم ميگيره. به چشمام که ميرسه فقط خيره ميشم بهش. به گلوم که ميرسه و به دهنم. دهنم قفله. باز نميشه.حتي به لبخندي هم باز نميشه.
نه من و نه هيچکس ديگه اي توي ماشين از ساز زدن پسرک خوشحال نيستيم.انگار پشت سازش يه دنيا درده. انگار پشت صداي آوازش هق هق گريه اس. تک و توک اسکناس هارو از اينور اونور ميگيره. ديگه مردمم خسته شدن انقدر از اين پسرک هاي آواز خون و فال فروش و گل فروش و ..... ديدن.
ديگه همه ميدونن اين پولا دردي ازشون دوا نميکنه...
بدن برهنش کم و بيش از زير بلوز نه چندان کلفتش ديده ميشه.
اين جمله از کتاب سرخ جامه منم يادم ميفته.

کاش پوست تن من به وسعت روحم بود.
کاش پوست تن من به وسعت روحم بود.

و به اين فکر ميکنم که کاش پوست تن اين پسرک فقط اونقدر گرم نگهش بداره که طاقت موندن توي خيابون از صبح تا شب رو داشته باشه.
طاقت داشته باشه که بخونه گل گلخونه من.... يکي يکدونه من......

+ آهو ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/٩
    پيام هاي ديگران ()