چشمهايت را که ببندی، به قصه عشق که گوش بدهی، کوههای برفی را که ببينی، سيگارت را که روشن کنی می فهمی که چقدر خاليست همه چيز و همه جا. خالی.

از وبلاگ سالهاي ابري

/ 5 نظر / 6 بازدید
...

... در بيابان های خالی از عشق گام می نهم و در رويای شيرين يک پرواز به سرابی دل خوش می سازم ... شاد و سبز باشی

كيوان

سلام...اين همون "سبكي تحمل ناپذير هستي" تو كتاب بار هستي ميلان كوندراست...بستگي داره آدم دنبال چي باشه...كه پيداش نميكنه و زندگي بدون اون براش خاليه...فعلا...

elham

اهو جونم باز هم محشر بود و زيبا....

پدرام دانش

سلام ... این پاسخی است برای هر سه مقاله تون .. اول از همه با ایده سیگار روشن کردنتون مشکل پیدا می کنم !! دوم این که صرف یک شکست تو زندگی زناشویی ؛ به معنای پوچی و خاتمه همه چیز نیست .. درسته .. اون قصه عشقی که شما صحبتش رو می کنین دیگه باید تو کتابا دنبالش گشت .. باید پذیرفت که قصه لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد و رومئو و ژولیت و نمی دونم بقیه عشاق سینه چاک عالم ؛ تا وقتی که تو کتاب هستن جالب و موندگارند ... ولی یادتون باشه تعریف عشق چیه .. دوباره تکرار نمی کنم چون در یکی از یادداشتهای اخیرم براتون گفتم ... ببینین تو دنیا چند نفر هستن که شما اون شرایط رو براشون قائل هستین ... خودم اولین نفر رو معرفی می کنم : فرزندتون ... بنابراین شما یه عاشق بحساب میایین ... فکر نکنین من دارم همه دنیا رو سبز و قرمز و آبی می بینم .. نه .. فقط دارم یه خورده واضح می بینمش و می دونم رنگش ؛ همیشه ثابت و یکنواخت نیست .. به امید دیدار ..