...

آرام باش عزیز منآرام باش
حکایت دریاست زندگى
گاهى درخشش آفتاب، برق و بوى نمک، ترشح شادمانى
گاهى هم فرو مى‏رویم، چشم‏هاى‏مان را مى‏بندیم، همه جا تاریکى است،

آرام باش عزیز منآرام باش
دوباره سر از آب بیرون مى‏آوریم
و تلألوء آفتاب را مى‏بینیم
زیر بوته‏ئى از برف
که این دفعه
درست از جائى که تو دوست دارى طالع مى‏شود
...


"شمس لنگرودی"

وبلاگ پدر

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
آقای نیو فشن

قربون ننت بری با این شعرت!