آستانه ی طلایی

لحظه ای جادویی در هم-آغو-شی هست که من نامش را گذاشته ام آستانه ی طلایی. لحظه ای هست در آن شعله ور شدن ناب، که زمان گم می شود. گذشته و آینده دیگر معنا ندارند. نه ذهن به سراغ تجارب قبلیش می رود و مقایسه هایش، نه فکر دنبال تکنیک ها می دود و قضاوت های آینده و نتیجه های رفتارش...آدم، بودن محض می شود در این لحظه های غریب، آدم به خویشتنش نزدیک می شود. آستانه ی طلایی لحظه ی لمس جاودانگی است، بی کرانگی در زمان؛ تن با تن محشور می شود و انگار دری گشوده می گردد رو به جهانی که در آن نه خبری از سنگینی کوله بار گذشته است، نه نگرانی برای آینده؛ آن سوی آستانه ی طلایی، هستی هست می شود...لحظه ای جادویی در هماغوشی هست که یکسره تنی و در تنت نمی گنجی اما...تن، ذهن، زمان همه گم می شوند در هرم نفس های معشوقت. هیچ می شوی، هیچی که خود همه چیز است، این عبور از آستانه ی طلایی است، لحظه ای جادویی در هم-آغو-شی

منبع: تلخ مثل عسل

 

/ 0 نظر / 6 بازدید