امرز اومدم نشستم يه چيزايي بنويسم که باز نتونستم.گفتم واسه چي دوباره درددلامو اينجا بيارم که اعصاب بقيه رو هم خورد کنه.اما نه. کسي که مجبور نيست نوشته هاي منو بخونه.شايد به خاطر خودم ننوشتم.چون احساس کردم نبايد بنويسم.که سوء تفاهم نشه. که سوء برداشت نشه. خيلي چيزا ميخواستم بنويسم. از اينکه امروز چه لحظه هاي بدي رو گذروندم.چه حالي داشتم. اما ننوشتم..
يادم اومد که بعضيها بهم ميگن تلخ مينويسم. آره ،شايد گاهي اوقات اينجوره. به نظر من تلخ نوشتن بهتر از دروغ نوشتنه. گاهي اوقات واقعا نميدونم بايد در مقابل اين فضايي که در اختيار دارم چه موضعي داشته باشم. گاهي نميخوام زياد اونو جدي بگيرم. گاهي اوقات اما دوست دارم آينه اي باشه از من روبروي من. ولي خوب منطق و احساس هيچوقت همراه هم نبودن.
هر چند بيشتر لحظه هاي زندگيم احساسات منو به دنبال خودش کشونده. ولي باز نتونستم بنويسم.شايد جبر زمونه ياد داده که منطقي تر باشم. شايد هم ترسوتر..
ميبينم بعضي ها از وبلاگ نويسي من خوششون نمياد. فکر ميکنن با اين کار من ، ارزششون در چشم و ذهن من تغيير ميکنه.که البته اشتباه فکر ميکنن.اينجور موقع ها هر چقدر سعي ميکنم با دليل مجابشون کنم کمتر پيروز ميشم و با خودم ميگم که آيا اين دنياي مجازي ارزش سوء تفاهم و جنگ اعصاب داره؟
يه ايميل از يه آشناي قديمي گرفتم.( قصه اي که براي هميشه تموم شده) ولي اين دليل نشد که اشکي از گونه ام پايين نياد..
آقاي عليزاده هم لطف کرد و مثل هر سال ،امسال هم منو به مراسم سالگرد مجله طنز و کاريکاتور دعوت کرد. اما با برونشيت بدي که شدم پيشاپيش عذر خواستم. دوست داشتم باز اردشير رستمي رو ميديدم. چون کاراشو خيلي خيلي دوست دارم.نگاهش به موجود مونث توي طراحي هاش فوق العادس.

رفتم وبلاگ مهشيدو خوندم.اعتراف ميکنم جاهايي رو که خيلي شعاراي فمينيستي ميده زياد دوست ندارم. اما جاهايي که از دلتنگي هاش و از خودش مينويسه واقعا محشرميکنه. نوشته هاي اخيرشو خوندم.يه لينک به يکي از نوشته هاش توي وبلاگ قبليم هست.غمي شيرين همراه با هاي و هوي سال نو .احساسي که هميشه موقع تولدم، تولد عزيزام، و نوروز به سراغم مياد.
ديدم در هر لحظه اي از زندگي همه ما خاطره اي هست. در بزرگترين شادي ها هم غمي نهفته ( نادر ابراهيمي). و در غمگين ترين لحظات هم ذره اي از اميد و شادي.همين که اون احساسات مياد و ميره يعني زندگي ادامه داره. زندگيي که به قول تبليغ هندي کم سوني دگمه بازگشت نداره!
ديدم تنها نيستم..يه خورده آروم گرفتم.
اين بود که هيچي از چيزايي که ميخواستم بنويسم ننوشتم.
نميدونم..
شايد يه روز اين کارو بکنم. ولي امروز هم اون روز نبود.

/ 7 نظر / 6 بازدید
پدرام دانش

سلام؛ دلگیری و بی حوصلگی برای همه ما پیش می یاد؛ ولی نمی دونم چرا فکر می کنین نباید اندوهتون رو با دیگران قسمت کنین. یاد یه دو بیتی زیبا از شیخ اجل؛ سعدی افتادم: دوست مشمار آن که در نعمت زند؛ لاف یاری و برادر خواندگی > دوست آن باشد که گیرد دست دوست؛ در پریشان حالی و درماندگی > ... قرار نیست همیشه آدما خوشیهاشونو با دیگران تقسیم کنن و همدل بطلبن. پیشنهاد می کنم در موقعیتهای خطیر دنبال دوست واقعی بگردین. به امید این که هرگز گرفتار چنین موقعیتی نشین . عزت زیاد

پر حرف!

يادمه وقتي از تلخي حرفات نوشتم اينم گفتم كه تلخي واقعيه!!منظور من انتقاد نبود...يه نوع همدردي بود...يه سوال توي ذهن...شايد بيجا...بهر حال من حرفهاي واقعي و قابل لمسو به دروغ ترجيح ميدم...از اينكه نتونستم همدرديمو نشون بدم متأسفم...بازم بنويس...تلخ بنويس...فعلا...

پر حرف!

PHD Sources in your mail-Box.

شبهای مسکو

سلام چک کردم ولی بنام شما چيزی نبود . لطفا بيشتر توضيح بدهيد.

ايمان

من که نوشته هاتو دوست دارم ....

.

آهو جان چقدر عجيبه اشک ريختن ، تازه اونوقت ميشه فهميد احساسات آدما چقدر لطيف و خوبه ........

نوشی

آهو منم سالها طنر و کاريکاتور رو ميخوندم و خيلی دوسش دارم...