...

چشم به راهم. همه ی زندگی ام چشم به راه بوده ام. همه ی زندگیم چشم به راه خواهم ماند. ناتوانم از گفتن این که چقدر انتظار می کشم. نمی دانم چه کسی می تواند به این انتظار دراز پایان دهد. من که برای دستیابی به این پایان بی تابی نمی کنم. زمان حال واقعی است، واقعیتی لبریز از روزن، هم چون هوا. آنچه چشم به راهش هستم، به راستی وجود ندارد تا بتواند از روزنه ای در این زمان سر بیرون آورد.

 

کریستین بوبن

تصویری از من کنار رادیاتور

/ 9 نظر / 7 بازدید
مترسک

اَمَّن يُجيب . . . حال دلم اضطراري است از دختري که "بد شده" ديگر فراري است آن روزهاي دائمي اعتبار سوخت اين روز ها خطوط دلم اعتباري است ! با صفر نهصد و سي و . . . يک بار هم شده آنتن بده ، تماس دلم اضطراري است ! اين زنگ هاي نيمه شبي عاشقانه نيست انگار ساعت ِ تو هميشه اداري است با هر "الو بگو"ي تو من قطع مي شوم ! وقتي _الو بگو و نگو . . . اختياري است وقتي که _ گوش مي کنم _ بعد يک سکوت مثل سلام هاي شما چوبکاري است حالا دلم . . . در اين شب بي مشترک ترين مشغول زنگ وسوسه اي انتحاري است پس لطف کن پيامک آخر اگر رسيد پاسخ بده که قافيه ي اين بيت "آري" است اَمَّن يُجيب گوشي مُضطر اِذا دعاه اين بوق هاي آخر چشم انتظاري است . . .

چایی بعد از ظهر

سلام . امروز فرصتی شد تا سری به گذشته ها بزنم . به روزهای وبلاگ نویسی . به آهنگ میکیس تئودوراکیس که 7 سال پیش توی همین وبلاگ بهش لینک دادید . و اون روزی که از همه خدا حافظی کردم برای یک پرش بزرگ . هفت سال گذشته و دختر کوچولوی شما هم هفت سال بزرگتر شده و ما هفت سال ( نمیگم پیر تر ) با تجربه تر . ولی تا جایی که یادمه ، هروقت اومدم تکیه بدم و از نتیجه’ زحماتم لذت ببرم ، یک مسئله’ دیگه برای حل جلوی چشمم ظاهر شد . مثل الان . این شعر رو تقدیم میکنم بهتون ، با آرزوی روزهای بهتر برای همه مون : هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی برسد وصال دولت ، بکند خدا خدایی ز کرم مزید اید . دو هزار عید آید غم این و آن نماند ، بدهد صفا صفایی بنگر به قطره’ خون که دلش لقب نهادی که بگشت گرد عالم نه زراه پر و پایی تو مسافری روان کن . سفری به اسمان کن تو بجنب پاره پاره که دهد خدا راهایی[پلک]

آهو

سلام رهام عزیز. می بینی که من اسم تو رو یادم مونده. آره آهنگ زیبای تئودوراکیس رو یادمه و هیچوقت هم یادم نمیره. خودت خوبی؟ چه کارها کردی این هفت سال؟

Nader

سلام شاید چند سالی بود که اینجا نیامده بودم. نوشته هایت را دوست دارم[لبخند]

چایی بعد از ظهر

خیلی خوشحال شدم آهوی عزیز که اسمم رو به یاد داری [گل][گل] . توی این هفت سال کار کردم و تا حدودی خیالم از مسائل مالی زندگیم راحت شد . وبلاگم رو بخاطر کسی حذف کردم ولی ای کاش این کار رو نکرده بودم . چون طرف ارزشش رو نداشت . اینو بعدا" فهمیدم . در کنار کارم دارم موسیقی رو ادامه میدم . پیانو . و تا چند روز دیگه یک پیانو میخرم . همجواری با کلید های سیاه و سفیدش ، به مراتب بهتر از راه دادن کسانی توی زندگیمه که سیاهیشون رو بعدا" نشون میدن . نویسندگی رو هم در کنار همهء اینا همچنان دارم . دارم یک کتاب مینویسم . یک داستان که خیلی خیلی دوستش دارم . اگر چاپ شد ، یک نسخه شو برات می نویسم . خوشحال ببینمت [لبخند]

آهو

اینا همه در کنار هم فوق العادس رهام جان. موفق باشی. منتظر کتابت هستیم :)

بلور رویا

سلام[لبخند]یاد داستانی از دکتر زیوس افتادم:تا کجاها که خواهی رفت[گل]