گاهي آدم احساس ميکنه که اينجا هم قضاوت شدن تمومي نداره.اونم به خاطر چيزايي که آگاهي در موردش به اندازه يه قطره از درياست. خواستم نوشته قبلي رو ديليت کنم اما خوب به خاطر لطفي که داشتين و کامنت گذاشتين اين کارو نکردم.
من اصلا برخوردي که بعضي از شما دوستان فکر ميکنين در مورد پدردختر کوچولوم باهاش ندارم.بهش اجازه دادم که هر جور ميخواد در مورد پدرش فکر کنه و دوستش داشته باشه.اين حق مسلمشه.الانم همه چيزو در حد سنش و درکش براش توضيح دادم. هيچ نکته ابهامي براش نذاشتم.گذاشتم وقتي بزرگ شد خودش قضاوت کنه.من هرگز از پدرش براش ديو نساختم.حتي براي خودمم ديو نساختم.اونم يه انسان بود مثل من.با تمام نقاط قوت و ضعف يه انسان.
اون ماجرا،فقط يه اتفاق بود.که شايد اشتباه کردم و اينجا نوشتمش. نميدونم اصلا عليرغم هيچ احتياجي براي توضيح ، باز چرا اين همه حرف زدم!شايد باز يه اشتباه ديگه!!
چون من هيچ وقت آدم نميشم.

/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

ببخشيد اينقدر رک ميگم! شما در واقع با نظرتون گند زديد! باز هم ببخشيد

مهرگان

حرف دل گفتن اش شجاعت می خواهد اما راست های بزرگ ا با احتياط بزن.

elham

وقتي رسيدم خونه مثل هميشه دويد جلوم.بوسيدمش. پرسيدم امروز چيکارا کردي؟ گفت: مامان عکس بابارو که پاره کرده بودي پيدا کردم.چسبوندمش... خشکم زد.ياد عکسهايي افتادم که مدتهاست پاره شده. رشته اي که مدتهاست گسسته شده. مونده بودم که اين يکي کجا بود.. واسه اينکه ناراحت نشه گفتم: نه عزيزم، من پاره نکردم. توي اثاث کشي پاره شده...تلاشي بيهوده بود. همه چيزو بهتر از من ميدونست. جوابي نداد.عکسو آورد و نشونم داد. نگاه توي عکس از پشت چسب کاري ها به نقطه اي نامعلوم پوزخند ميزد. بعد بردش و گذاشتش جايي که چيزاي دوست داشتنيشو ميذاره. خشم فرو خورده اين سالها ، بغض شد و چمبره زد توي گلوم. کودک من هنوز دنبال محبتهاي پاره پاره و فراموش شده ميگرده. من چه جوابي داشتم بهش بدم...

Arad

بازم امنيت رفت زير سوال و آهو بچه شد

elham

بزرگترين گناه من -ای شاه پری دریا چشم!- دوست داشتن کودکانه ی تو بود! (کودکان عاشقان بزرگند....) نخستین(و نه اخرین!)اشتباه من سادگی ام بود! اماده بودنم برای حیرت از عبور ساده ی شب وروز و برای هزارپاره شدن در راه کسی بود که دوستش می داشتم! تا از ان پاره ها شهری بسازد و ان گاه ترکم کند! لغزش من دیدن کودکانه ی جهان بود! اشتباهم٬ بیرون کشیدن عشق از سیاهی به سوی نور و گشودن اغوشم هم چون دریچه های باز به روی تمام عاشقان!

!!!

امدی ای نازنينرفته ام باز امدی...بار ديگر با دل بيگانه دمساز امدی...بعد تو مشت پری کنج قفس مانده دلم...رفتی و من ماندم و تنهايی و پايان عشق....ای تمام هستی من...رفتی و تنهای تنهايم..مردم از بی هم زبانی...گم شدم در بی نشانی...امدم من کوبه کو بی امال و ارزو...

نوشی

منو ببخش آهو..... منو ببخش. من نميخوام و نميخواستم آزارت بدم. گفتم که فقط تجربه من بود... ميدونی جالبه که من همون جوری تو رو ناراحت کردم که ديگران باعث ناراحتيم شدن.... ميتونم باور کنم که منو بخشيدی؟

!!!

همين نامت لابد بس... همين روياي با تو بودن بايد همه اش باشد... همين هذيان گفتنهاي من، شايد همين است... و همه ی آن يگانگي همين است... همين است... همين... توی بهترين دردي که در سينه ام دارم، هنوز مي تپم ! مي دانم، مي داني سکوت... سکوت...

!!!

با من حتي يک کلمه از عشق سخن مگوييد مي خواهم برايتان دروغ بگويم ديگر بس است ، هرچه گفتيد و شنيدم اينک نوبت به من رسيده من ازين دايره بيرونم هميشه بيرون ايستاده ام آنجا نيز دايره ي ديگريست نه ! نمي خواهم درون هيچ دايره اي بايستم.

!!!

کاش مرا مي ديدي مرغ عشقي بودم در قفس با غم تنهايي خويش منتظر تا برسد همنفسي و تو آنجا بودي ، پشت يک فاصله هم حجم اميد نچنان دور که هرگز نشود ديد تو را نه چناني که توان، گيرمت در آغوش من تو را مي ديدم، رنجه از بار غم تنهايي و بدنبال کسي و من آنکس بودم ليک، تو چنان غرقه ي انگاره ي خويش که نگاه تو نمي ديد مرا.